اقلیما دختر آدم

خداحافظ پرشین...

خب بالاخره بعد از کلی سال ـ کلی سال ها... ـ ما تصمیم گرفتیم که از پرشین بلاگ رخت بر بندیم و به بلاگفا تشریف ببریم... از این به بعد ما را اینجا بخوانید...

   + پردیس کریمی ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

توتستان...

_ من کشتمش... هیچ هم پشیمان نیستم...

سوز سردی می آمد و قبرستان خالی بود . جا به جا از زیر برگ ها گوشه و کنار سنگی بیرون زده بود که می گفت اینجا کسی مرده خوابیده . هوا آنقدر تاریک شده بود که دیگر فقط هاله ای از صورت مردی که رو به رویت نشسته بود را می توانستی ببینی و من فقط هاله ای می دیدم از صورت و حفره ای سیاه که جای چشم بود و حفره ای سیاه تر که چشمبند بود روی چشم چپ کور . روز اگر بود و تابستان سایهء توت چتری م یافتاد روی سنگ... روی من... گله به گله توت چکه می کرد روی ما... انگار که خون... چه مردهء شیرینی باید باشد... چه دل سرخی... دوباره گفتم :

_ من کشتمش و هیچ هم پشیمان نیستم...

با سنگریزه هایی که جمع کرده بود تق تق می کوبید روی سنگ و بازی می کرد . یک کدامشان را می کاشت روی نام و دیگری را روی تاریخ تولد . بعد می خواست یک چشمش را ببندد که یادش می آمد یک چشمش همیشه بسته است ، چین خنده داری می داد به صورت و به جایش یک لپ را پر از باد می کرد و انگشت وسطی را می کرد گیره و شست را گیر می داد بهش و یکهو رها می کرد . سنگریزهء تولد می پرید روی سنگریزهء نام و پوفه محکمی می کرد و دوباره سنگریزه ها را می کوبید روی سنگ و می چید روی نام و تاریخ .

_ هیچ وقت نفهمیدم که چرا تاریخ تولد را می نویسند روی سنگ . یا حتی تاریخ فوت را . اسم هم به نظرم زیادیست . آدمی که مرد... یا کشته شد... یا خودش را کشت دیگر توفیری نمی کند با بغل دستیش که خودش را کشته یا کشته شده یا مرده... همه مرده اند و مرده هم که با مرده فرقی ندارد . اگر اسم نمی نوشتند یا تاریخ ، آن وقت می توانستی همه جا با مرده ات باشی . می توانستی بروی آن سر دنیا و خیالت راحت باشد که می تواند بیایی سر خاک عزیزت... یا دشمنت... یا بچه ات...

هنوز حرفم تمام نشده که پوفه محکمی می کند و تق... دو تا سنگ می خورند به هم . حواسش به من نیست . چه فرقی می کند؟

_ حالا که داریم می رویم چه فرق می کند که خودش مرده باشد یا من کشته باشمش؟ او هم خودش خودش را کشت... بسکه دوست داشت لیلی را... بسکه دوست نداشت لیلا را... شوخی شوخی خودش را کشت... به دست من که دست خودش بود... یکی کل کشید.. .کی  لی لی لی لی... لی لی... لیلی... من ولی لیلام...  اصلن از خودش بپرس... امیر خان که از حبس در آمد گفتم دیگر تمام است لیلی... گفتم خودم می کشمش... گفتم خدا بیامرزدت لیلی... به چشمهایش نگاه کردم و گفتم خدابیامرزد لیلی شما را... هر چه خاک لیلی ست بشود بقای عمر امیر خان... اخم کرد... دست آورد پیش که گردنم را بگیرد... من اما پرنده بودم... پریدم سر دیوار و گفتم زکی... دیگر دستت نمی رسد به من... به لیلا...

دیگر تاریک تاریک شده بود و چشم چشم را نمی دید... چشم بند را هم نمی دید... نه ماه و نه ستاره... هو هوی سنگین باد و آسمان سرخ... برف خواهد بارید...

_ مگر می شد جور دیگری بشود؟ امیر خان قتل کرده بود محضه خاطر لیلا... شب به شب که می آمد از پشت پنجره نگاهش می کردم مرد را... خسته خسته می آمد و  نگاهم می کرد مرد... قد می کشید... می شد سرو... می شد صنوبر... می شد مرد... آن روز هم که کشت گفتند برایم که چطور قد کشیده و قمه کشیده و شاهرگ بریده که خون بپاشد روی دهان بی چاک هر که پرندهء امیر خان را بخواهد جلد کند...

پوف... تق سنگ ها باز در آمده بود و نه نام را می شد دید و نه تاریخ را... خط به خط سپیدی می برید شب را و می بارید... شانه به شانهء شب برف می نشست...

_ امیر خان را که بردند مردی نمانده بود... آقام یک روز آمد و گفت تمام شد... گفتم خاک به دهانت... خاک... خاک... و چنگ چنگ موهای سیاه می ریخت روی خاک باغچه... به یک هفته نکشید که شدم لیلی... لیلی لیلی از دهانش نمی افتاد... من لال بودم... کر بودم... کور بودم... لیلی او بودم... لیلی که بزرگ تر شد شنیدم امیر خان حبس است نه آن دنیا... گفتم خاک خاک خاک... خودم را بکشم  یا لیلی را؟ او را یا امیر خان را؟ گفتم خاک... مشت مشت موهای سیاه می ریخت روی خاک باغچه... امیر خان که از حبس در آمد گفتم خدا بیامرزد لیلی شما را... لیلا مرد دارد و هلش دادم... با دست های لیلی هلش دادم از سی و شش پله پایین و به پلهء سی و ششم که رسید شده بودم لیلا... لباس سفید پوشیدم و باز کر بودم... کور بودم... کل می کشید کسی... من بودم... کی لی لی لی لا... لیلا... لیلا... رفتم پیشواز مردم که قد بکشد... که بشود سرو... که بشود صنوبر... خدا بیامرزدت لیلی...

برف نشسته بود روی ما... روی من... روی او... روی سنگ... روی سنگستان... شانه به شانهء شب برف می نشست...

 _نشستم پشت پنجره و شب به شب امیر خان نیامد... خدا بیامرزدت امیر خان... چه کسی تیشه زد به ریشهء سروم؟ خدا بیامرزدت امیر خان جلد کدام بامی که دیگر گذرت به کوچهء لیلا نمی افتد؟ حساب پنجره نشینی که از دستم در رفت ، در را باز کردم و بستم... هی باز کردم و هی بستم... هی باز کردم و گردن کشیدم هی سر دزدیدم و بستم... هی صدا آمد و در باز کردم... هی صدای امیر خان نیامد و در بستم... در را باز کردم و رفتم تا سر گذر و نیامد... در بستم و نیامد... رفتم و آمدم نیامد... کوچه به کوچه در باز کردم و رفتم و نیافتم و کوچه به کوچه بازگشتم و نجستم و در بستم... یک هو به خودم آمدم دیدم شده ام کفتر کوچه ای... از این بام به آن بام به دنبل موچه آشنایی که نمی آمد به گوش...

چشم خط خط سفیدی می دید و سرخی و سیاهی... چشم نمی دید... چشم بند نمی دید... سنگ نمی دید... برگ نمی دید... پوفی نمی آمد و تق تق سنگ که از نام به تولد... به وفات... به نام پدر... به مرد... به سرو... به لیلی... به کشتهء لیلی... به لیلا... به امیر... به امیر خان...

_ رفتم و رسیدم... تکیه اش را داده بود به دیوار کاهگلیه خانه خرابه... گفتم ها؟ که چه؟ تو قتل کردی من حبسش را کشیدم... ما حبسش را کشیدم... حالا نگاه نمی کنی هم بندت را؟ نگاه نمی کنی؟ نگاه نمی کرد... گوشهء سبیل باریک سیاهش را می جوید و نگاه نمی کرد... گفتم تو عفو خوردی و آزاد... من چه؟ لیلی را کشیدم بالای دار... خودم کشیدم... خودم... نگاه نمی کرد... گفتم مگر تو فقط خون کردی؟ پس من چه؟ نگاه نمی کرد... پس آن کشتهء لیلی چه؟ آن سی و شش پله؟ انصاف بده آخر... نگاه نمی کرد... نگاه نمی کرد... دست دراز کردم و کاش نگاه نمی کرد... مرده بود... مرده بود امیر خان... چشم هایش می گفت که مرده است امیر خان و وااااای... وااااای گلم وااااای... دست دراز کردم و گلویش را گرفتم... مرده بود امیر خان... جان نداشت... نا نداشت... نفس نداشت... مرده بود امیر خان... خودش گفت... دستهایم را می بوسید و جان نداشت... نا نداشت... نفس نداشت... مرده بود... من کشته بودمش...روز بود... تابستان... یک سبد توت سرخ چیدم و نشستم پشت پنجره...    

  

   + پردیس کریمی ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

چه دروغ ها...

چه دروغ ها... دوستت دارم... هرچند آنقدرها هم دروغ نیست و لب هایت را دوست دارم همیشه که شیرینند و پر و هیچ نمی پرسند و دندانهایت را که سفیدند و شیر... دوستت ندارم وقتی که چشمهای او که به خوابم هم دیگر نمی آیند را می دانم که بیشتر از لب هایت و دندان هایت دوست می دارم و حتی گذشته از چشمان او چشمان خودم که باز باشند و نگاهت کنم دیگر چه فرق می کند که کجا را دوست دارم و کجا را نه؟ چشم هایم که باز باشد چشمهایت را می بینم که باز یا بسته یاد گوساله ای می اندازندم که می برند سر ببرند و آنقدر گوساله است که نمی فهمد . آنوقت است که دلم بهم می خورد و هاج و  واج هم که بمانی چه شد بیشتر شکله گوساله می شوی... وقت هایی که خیال می کنی اشتباهی کرده ای و می خواهی از دلم در بیاوری که دیگر اشکم را در می آورد . داد می زنم گمشو... ولم کن... گمشو... صدایم بالا نمی آید و تو همان جا که نشسته ای نشسته ای... می گویم برویم قدم بزنیم چون زشت است که بگویم برو بیرون و باید با تو بیایم بیرون تا زشت نباشد و بروی . دست هایمان کنار هم آویزان آنقدر بالا و پایین می پرند که تو دستم را بگیری و من دستم را بکشم و تو که گوساله ای خیال کنی بازیم گرفته و لوندی می کنم و هی دستت بدود پی دستم و آخر حرصم بگیرد و جنازهء انگشتهام را بگذارم روی دوش انگشتهات و به درک... ماله تو...


_ برویم چیزی بخوریم؟

گرسنه نیستم ولی تو فکر می کنی که هستم و می رویم . ساندویچت را که گاز می زنی می گویم همیشه فکر کرده ام که یک نفر باید خیلی عاشق باشد که بتواند غذا خوردنه دیگری را نگاه کند اینقدر که حیوان می شویم اینجور وقت ها... خیال می کنی که می خواهم بگویم خیلی عاشقم و می خندی... می گویم من دیگر نمی توانم... بقیه اش ماله تو... سهم مرا هم تو می خوری و من نگاه می کنم...

غذا خوردنه تو را نه... گوساله ای را که سرش را فرو کرده توی آخور و نمی داند که به کجا می برندش... راه که می افتیم می دانم که دیگر نمی بینمت... می دانم که گاهی دلم تنگ آن لب و دندان خواهد شد و وسوسه می افتد به جانم که شاید گوساله نباشی دیگر و هی به خودم نهیب خواهم زد که گوساله آخرش می شود گاو دیگر و چه فرق می کند؟

ترکت می کنم... بی حرف... یادم می آید که ترکم کرده... بی حرف... می گویم که لابد به چشم او من هم گوساله می آمده ام وقت هایی که نگاهش می کرده ام و وقت هایی که می خندیده ام و وقتهایی که غمگین می شده ام و همیشه که دوستش داشته ام...  دلم می سوزد برای او...  دلم می خواهد پیدایش کنم و بپرسم چطور توانسته کسی را پیدا کند توی این طویله که گوساله نیست و می تواند بنشیند رو به رویش و غذا خوردنش را نگاه کند و حتی قاشق قاشق غذا بگذارد دهنش و از خوشی دلش غنج بزند و باز هم نگاه کند؟

چه دروغ ها... دوستش داری؟ نه گمانم... چشم تو را هم شیرینی لب ها و شیری دندانها گرفته . بگذار سرما که خورد و بوی چرک پیچید بین دندان ها و لا به لای نفس ها آن وقت بگو دوستش داری و من که می دانم نداری و چه دروغ ها که نمی گویی... زندگیست دیگر... چه می شود کرد...

 

   + پردیس کریمی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

آل

شب بود . کوچه تاریک بود و بلند . با دیوار های کاه گلی و گاهی درختی که سرک کشیده بود از روی دیوار مگر که خبری . خبری نبود جز عبور خسته و دلزدهء سگی از سایهء مهتاب به سایهء مهتاب و شبپره ای که نور نمی جست لابد که سر از ظلمات در آورده بود و می کوفت خود را به درب هزار سالهء چوبی با کوبه ای که سر گرگ بود و پوزه ای که باید در دست می گرفتی و می کوفتی بر پوزهء دیگر تا صدایی بپرسد کیست و کاش همان جا که زانوانت لرزیده بود باز می گشتی... می دویدی و باز می گشتی تا صدا دوباره بپرسد کیست و تو نباشی که کاش زبانت می برید و نمی گفتی م...

من... قدم به قدم پا بکشد روی خشکی برگ هایی که لابد از پاییز گذشته مانده بودند تا این تابستان و خش خش... و پوزه ای که کشیده می شود ناگهان و لاجرم دو پاره و پاره ای می ماند در دستت و پاره ای بر در...

پرهیب سیاهی که تنها سایه است و صدا...

_ چه می خواهی؟

چه می خواستی؟

می خواستم بروم . برای همیشه بروم . می خواسم اگر بختم یار باشد دیگر بر نگردم تا در چرخه ای بی پایان باز راهم بیفتد به همان کوچه و همان در هزار ساله و پوزهء گرگ...

بی حرف پوزهء جدا شده را پیش بردم ، نه دست کشید و نه چیزی گفت . دستم معلق مانده بود میانمان و دندان های گرگ در آن تاریکی می درخشید . باز پرسید:

_ چه می خواهی؟

آمدم بگویم سلامانم... یادتان نیست؟

که گفته بودم سلام... زنگ زده بودم یادتان هست؟

_ همان که می گفت ساز می زند .

کنار کشید و دیگر نمی شد برگشت ، گذاشتم در را ببندد و همه چیز همان بود که بود . دنبالش راه افتادم سمت عمارتی که هر بار هول می انداخت به جان آدم . لاشهء پیچک ها هنوز هم دیوار به دیوار آویزان بود و نمی خواستم حواسم پرت روزهایی شود که آب نمای فیروزه ای وسط حیات اینطور سیاه و خالی نبود و استخوان پیچک ها سبز سبز پیچیده بود به دور عمارت اعیانی ، روزهایی که به خواب دیده بودم .

ردیف دندان های گرگ فرو رفته بود به گوشت و بوی خون می آمد . دستها را فرو بردم توی جیب و درد حواسم را جمع شبی کرد که هنوز آغاز نشده بود و پیش درآمد...

ابد الی الابد...

نفرین است زندگی... لعنت است . هر بار به دنیا می آیی و می دانی که همه چیز همانست که بارها بوده و می دانی که ذره ای توفیر نمی کند هر بار با بار قبل و باز مرگی که گریبانت را به سختی خواهد گرفت و این ، هیچ تسلایی نیست که هر مرگ نوید شوم تولدی دوباره است و نفرینی که رهایت نمی کند... نفرین است زندگی .

یک لحظه... یک لحظه چشم برداری از ساز و چشم بدوزی به جادو که یک لحظه ، که مگر یک لحظه دیده باشی تقدیرت را در چشم تقدیرت ، ابد الی الابد ، رهایی نخواهی داشت و رهایی نداشت خودش هم ، که گفته بود و نوشته بود و ابد الی الابد...

آمده بودم تمامش کنم . آمده بودم بشوم نقطهء پایان و همین . پیش تر ها نیز آمده بودم و لرزیده بودم بر سر هر پرده و هر ضرب که می گرفتم و می نواختم و وسوسه می پیچید به جانم همچون عشقه ای به جان درخت و بعد یک لحظه چشیدن حظ ممنوع نگاه و حضور و تمام بود... ابد الی الابدی که گفته بودند و تقدیر...

گاه به همان ضرب اول و پیش درآمد و گاه روزها و روزها می گذشت و جان می گذاشتم بر سر هر مضراب و پروای نگاه نداشتم تا برسم به انتها و بال کبوتری شاید و بعد دست خوش ، چشم بدوزم به چشم تقدیرم و ابد الی الابد ، نفرین است زندگی . و هر تولد تاوانی بود بر گرده ام و هزارتوی نفرینی که رهایت نمی کند مگر به شرط آتشی که بیفروزی از تن و شعله شعله بسوزانی هر بار رفت و آمدت و را و هر بار مرگ و تولدت را .

من تقدیرم را نه چشم در چشم و نه آشکار ، که از پس پرده و حبس نفس دیده و چون به لرزش پرده رو به من کرده بود ، گریخته بودم . گریخته بودم تا امشبی که مرگ ها از سر گذرانده ام و هر بار تولدی دیگر مرا کشانده بود به پس همان پرده و همان نفسی که حبس می شد و همان پرده ای که می لرزد و هر بار من بودم که می گریختم تا باز گردم و همان پرده...

آغازش شاید باز می گشت به آغاز جهان و اولین روز . نوشتند عاشق یعنی حسرت همیشه... حسرت هر روز... حسرت بود و نبود . و معشوق یعنی برهوت که دریا دریا هم سیرابش نمی کند و سبزش نمی کند و هر چه ببخشی نه به چشمش می آید و نه به کارش ، سنگین دلی که هیچ نمی لرزد و نمی تپد و نمی خواهد .

و هیچ دلش نمی لرزید و نمی تپید و نمی خواست و هر چه می کردم بیهوده بود و هر چه می نواختم بی ثمر . آمدنم به بهانهء ساز بود و تعلیم و می آمدم که بیاموزم و می آموختم هر روز ، که زندگی نفرینست وقتی چشم می دوزی به دستی که نمی توانی بگیری و می آموزیش که چگونه گلوی ساز را بگیرد انگار که گلوی تو . و زندگی نفرین است وقتی دستش را انگشت به انگشت روی پرده ها می گیری و بهانه است ساز و بهانه است نغمه و بهانه است زندگی . روزها و روزها ، زندگی ، هزاران نغمه و هزاران پرده که باید بیاموزیش چگونه بنوازد و چگونه بگیرد و هر بار رفت و آمدت ختم به مجلسی شود که عروسش او باشد و تو تنها باید بنوازی و چه فرق می کند که داماد که باشد؟ و هر بار همین...

به صدای نفسم و گر گر پرده یک جفت چشم برگشته بود سوی من و نگریخته بودم من . نگریخته بودم من که سلامانم و پسر بزرگ امید و شعله ور ساز می زنم امروز که آمده ام بر در این خانه تا تقدیرم را به آتش بنوازم و شاید... شاید... شاید... ابد الی الابدی نباشد دیگر و باز نگردم .

به صدای آژیر و فریاد چشم بستم و حالا فس و فس اکسیژن است و سوال و جواب .

قصد قبلی؟ بله داشتم . هزار بار .

 

   + پردیس کریمی ; ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

نفس عميق

نفس که نفس تو باشد من هستم... هست... بگذار کم بیاید... بگذار بند بیاید... تو بگو خفه... تو بگو زهر... اصلن تو دستت را حلقه کن دور گردن و انگشتهات را نقش بزن روی سپیدی هایی که به چه کارم می آیند اگر انگشتهات نباشند؟

نقش بزن به سیاهی... به کبودی... مانند آن آیه که قرن ها پیش نازل کردیم بر شما و آیا کدام یک به معنا پی برد و به خودت قسم که نه پوست بود و نه لفاف وقتی که گفتیم : سیاه یعنی همه رنگ...

قطره ها که به هم دست دادند... سرخی که به سیاهی پهلو زد... گفتم سیاه یعنی من مرده ام  و ذره ای مردنم به کار تو نمی آید... سفید اما یعنی من هنوز سلامت را روی هوا نگرفته ام و ندوخته ام آن همه پولک هفت رنگ را به پشت پلک هایم که تو بازیت بگیرد و من چشم بگذارم و بشمارم...

آمده بودم که چشم بدوزم به آن ضریح طلایی و گره بزنم همهء سبزهایم را به آن دو تیله کهربا و بخواهم که گره از کارمان باز نشود و زنجیر پاره نکنیم و قفل نشکنیم...

که خون شتک زد روی همهء سفید ها و چشمم دلمه بست به کبودی روی گونه... تو مشق رنگ می کردی و من خون بازی...

حالا تو رها کن حکایت گونه و گردن را که هر دو را وقف دستان تو کرده بودم چه مشت و چه انگشت...

می دانی... یک نفر هست همین نزدیکی ها که هر شب مرا بیرون می کشد و دست هایم را می گیرد توی دست هایش و ها می کند... ها می کند... بعد انگار که خمیر بازی بین دو دست می مالد و شکل می دهد... آنوقت خیال می کند که خون می دود زیر دستش و بعد سرش را خم می کند و می گذارد روی سینهء من... دست هایش را می گذارد روی صورتم و سر می دهد پایین و انگشتهاش رد انگشتهای تو را پی می گیرند... چشم هایم اگر باز مانده بود می توانستم برایت بگویم چه شکلی دارد اما همین طور هم با این چشم های بستهء تاریک می توانم بگویم که موهایش باید خرمایی باشند و چشمهایش همرنگ چشمهای تو... کبودی های انگشتان تو را که سر می خورد پایین گریه اش می گیرد... هر شب... به اینجا که می رسد سرش روی سینه ام به هق هق می لرزد... دستهایش را حلقه می کند دورم و موهایم می ریزد روی شانه اش... چشم هایم بسته است... چشم هایش هم و نمی بیند که هر شب یک قطره اشک پر می کند تاریکیم را و سر می خورد از روی گونه و می چکد روی رد انگشتان تو و انگار که شبنمی می نشیند روی موهایش که حتمن باید خرمایی باشند...

بعد دیگر صبح شده و نور که بپاشد توی اتاق مرده ام و باید بخواباندم روی تخت و زیپ را بکشد بالا... هر بار قبل از آنکه کشو را هل بدهد توی تاریکی و سرمایی که خانه ام است یک بار دیگر زیپ را می کشد پایین و گونه ام را می بوسد... هر دو گونه را... جوری که نم مژه هایش می نشیند روی گونه ام و اگر کمتر از این مرده بودم خون می دوید به صورتم... بعد می گوید بدرود... آنقدر آرام که انگار گفته باشد آه... و حیف که دل یخی نمی لرزد که دلم بلزد به بدرودش که مبادا شب بعد نیاید... بعد دیگر باید بجنبد چون شیفت ها عوض می شود و باید خودش را برساند به سردخانهء مردانه قبل از اینکه همکارش بیاید مبادا برایش حرف در بیاورند و از کار بیکار شود...

بعضی شب ها حرف هم می زند... مثلن دیشب می گفت عکس مرا داده اند به روزنامه ها که ببینند این مجهول الهویه ای که زیر یخ های دریاچه پیدایش کرده اند کس و کاری دارد یا نه... می گفت توی عکس خوب افتاده ام... می گفت همه از این حرف می زنند که خنده ام توی عکس در اثر انقباض عضلات صورت پس از مرگ است یا چه؟

فقط تویی که می دانی انقباضی در کار نیست و لبخندم رو به تو بود که آن طور دستهایت را حلقه کرده بودی دور گردنم و چشم هایت را شده بودم چشم و تقلا می کردم تا آخرین نفس هایم نفس های تو باشند...

دوست شب کار من دعا می کند کسی مرا نشناسد... می گوید این طوری تا شش ماهه دیگر می تواند هر شب دست هایم را در دست بگیرد... دوست شب کار من می گوید نگران نباشم و این شش ماه که بگذرد می شناسد کسانی را که می توانند خط بزنند یک کشو را از بین هزاران کشو و یک هیچکس را از بین هیچکس های بسیار...

می گفتند ارثی است... پدرت... پدر بزرگت... پدر پدر بزرگت و همین طور بگیر تا اولین شان که نمی دانم از کجای قصه پیدایش شده بود... می گفتند مجنون... اما نه آنطور که من می گفتم... مجنون... و نه آن طور که مادرت پیشتر ها گفته بود و مادربزرگت و مادر مادربزرگت و اویی که قصه را آغاز کرده بود...

می گفتند می زند... می گفتم نقش... می گفتند می شکند... می گفتم دست مریزاد... می گفتند می کشد... می گفتم... می گفتم پس خوش به حال من که مردم ، مرگم نیز خواهد بود...

تو اما لطیف بودی... با موهایی خرمایی و چشمانی معصوم که می شد به خاطرشان مرد و چاره ای نداشتم... داشتم؟

قلم که به دست می گرفتی انگار که کسی از دور می نواخت مرا و با هر حرکت دستت نسیمی می وزید بر من و بادبادکی بودم بر دوش باد که نخش را بسته بودند به مچ تو... دور می شدم و نزدیک می آمدم... دور می شدم و نزدیک می آمدم... رنگ می پاشیدی و من رنگ می گرفتم و جان می گرفتم و جانی که از تو ستانده بودم باید هم که به تو باز پس می دادم... نباید؟ به آیه آیهء انگشتانت ایمان آورده بودم و باید که می رفتیم... باید که می رفتیم تا اوج... تا همان جنونی که پیچیده بود در تو و لاجرم در من... اوج گرفتیم... بالا رفتیم... قدم به قدم... دست در دست و زلال آب که در برمان گرفت شدم بوم و قلم در دست تو چه رقص رنگی می کرد... پیچیدم در تو و دستهات دور گردنم و نفس... نفس... نفس... نفس های تو... و من که در تو ام و رقصان روی آب و جهان منجمد می شود در همان لحظه...

شب شده و هم الان است که سر برسی...

یک

دو

سه

چهار

پنج...

 

 

   + پردیس کریمی ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

خاطرات گندم

صبر کن... صبر کن... از صبح که هی می آید و دانه دانه موهایت را می کشد که هی لعنتی ، یک روز سگی دیگر... از ساعت که هی زنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ... می کوبد تو کاسهء سرت و چه آسمان قشنگی لابد باید باشد که این همه گنجشک را شهوت هیاهو دیوانه کرده و انداخته به جان درخت توت پشت پنجره!

صبر کن... از چشمان باز...

لباس می پوشم و مرگ مزه اش نمی تواند بدتر از اینی باشد که الان زیر دندان من است . گور پدر هر چه سلام بوگندو . مگر من دعوت نامه فرستاده بودم برای کسی که اینطور نگاهم می کنی؟ خواسته بودم بفرستم... اما برای آمدن به این جهنمی که منم دعوتنامه فرستادن دیوانگی بود . و تازه نه فرستنده ای که من باشم آدرس داشت و نه گیرنده ای که شما باشی هنوز درست جا گیر شده بود که بتواند برود تا سر کوچه و هی سکه پشت سکه بیندازد و با لهجه ای که لابد لهجهء آنجاست و کلی جان کنده که زبانش بچرخد به قر و قمیشش بگوید یادداشت کن... آدرس من... شمارهء دوازده... کینزینگتون... باور کن گوش نایستاده بودم . فقط کمی بلند صحبت می کردی و همین شمارهء دوازده اش را فقط شنیدم... باور کن ننشسته بودم پشت آن میز چوبی روی صندلی لهستانی کهنه ای که پایه هایش لق می خورد توی آن کافهء رو به روی تلفن ها که تو را دید بزنم و گوشهایم آنقدر کش بیایند برای شنیدن که گارسون مادر قحبه بگوید آقا این تورتان جلوی راه را گرفته... مشتری ها را اذیت می کند ، اگر می شود جمعش کنید زیر میز . نمی فهمید که همان طوری هم سوراخ های تور من زیادی بزرگ بود و کلمات تو انگار که ماهی ریزه های صید یکی یکی سر می خوردند و دست های من لیز می ماند و هیچ نمی فهمیدم چه می گویی و این خنده خنده ها که می کنی برای کیست که تورش لابد جلوی دست و پای هیچ کسی نبوده و سوراخ هم که خب البته ، نداشته حتمن... یا قبل ترش سوراخ هایش را اندازه زده و اندازهء اندازه بوده لابد که اینطور می خندی...

هر چه بود و نبود فروختم . لعنت... منت نمی گذارم ولی لعنت... گفتم خودت می فهمی که هر چه بود و نبود فروخته ام و گفتم خب نفهمید هم نفهمید من برای دل خودم... دل کجا بود؟ یک تکه گوشت لخم و بوگندو که هر چه کثافت است توی این دنیا نسبت می دهند به هر نفس دو بار تپیدنش و چه گناهی دارد آخر که نمی فهمیم دردمان جای دیگریست و آن که به سپیدی انحنای گردنی می لرزد دل نیست و چند وجبی پایین تر از دل است؟ آنقدر گفته ایم و گفته ایم  که خودمان هم باورمان شد که ای وای دلم... دلم... خانوم دلم... جلوی پایتان را نگاه کنید... هاج و واج نگاه کردی...

_ ببخشید؟

_ فکر می کنم مناسب بود بگویم: زندگی بازی های غریبی دارد خانوم... یا مناسب تر از آن: آنان که خاک را به نظر...

_ و حضرت آقا لابد مس تشریف دارند؟

_ این درخت ها که می بینید اینجا سایه کرده اند لابد توی حافظهء گیاهیشان ثبت شده که قرار است روزی زیر سایهء لک و پیسشان شما دلی را لگد کنید و صاحب دل بگوید دلم... خانوم دلم... و در همان حافظهء گیاهی هم ثبت شده که من و شما قدم زنان این راه را می رویم تا برسیم به آن پارک کوچک انتهای خیابان و می نشیم روی چرخ و فلک کوچکش و همین طور که تاب می خوریم من برای شما چیزهای زیادی خواهم گفت از حافظهء این درخت ها و خاطرات گیاهیشان...

کیمیا... زهره... تو اصلن بگو زرنیخ... چه فرق می کند وقتی آن قدر طلایم می کنی که می توانم زمین را گاز بگیرم از خوشی و واق واق کنم به هر مناسبتی که صلاح بدانید . اصلن صلاح کار خویش خسروان دانند . خسروی خمار هم برای خودش صلاحی دارد لابد که تو نمی فهمی ور نه که آن همه پک می زدیم به از آن بهترش و باز چشمان باز باز بود که وغ می زد از کاسه بیرون و هشیاره هشیار نشئگی رفقا را به حسرت نگاه می کردیم و مصبت را شکر... شانس از علف هم نیآوردیم...

گندم هم برایم بار می زدی سبز می شدم ، شاهدانه که جای خود داشت . گندم بود یا شاهدانه دیگر فرقی نمی کرد . تو خوشه پشت خوشه می گیراندی و پک اول را می زدی و کام اگر کام باشد که دیگر اول و دوم ندارد . دیر رسیده ام اما رسیده ام . طرح لبخندی روی لب هات و دلم... وای دلم...

_ به وجب تو یا من؟

خانهء من و تو که نداشت ، داشت؟ صاحبخانه جوابم کرده بود . کلافه از رفت و آمد ها و شب بیداری ها و دود و دم . خودت گفتی... خانهء من و تو ندارد . کارم را ول کردم و چله نشستم کنج اتاقت . آن قدری داشتم که بشود یکی دو مزرعهء دیگر را دود کرد زیر پاتیل مس و صلاحم همین بود زری...

خرمنی را سوزانده بودیم تا آن روز که جوابم کردی...

_ خسته شدم... همین و تمام .

یکهو... یک دفعه... انگار نه که آدمیزاد دل هم اگر ندارد حافظه ای دارد که نمی شود به آنی بهش گفت همین و تمام . انگار نه که من هم آدمم . نبودم؟

گفتم زری جان حالا حرف می زنیم با هم...

گفتم کیمیا جان قبول دارم خسته شدی... اراده کن چه بشوم ، می شوم همان...

گفتم زهره نه خیال کنی بحث گندم و جو است... یا حتی شاهدانه... فقط بگذار همین گوشه کنار ها بپلکم . اصلن این دست ها را می دهم از آرنج ببرند که خیالت بابت وجب هم راحت باشد...

گفتم صبر کن... صبر کن...

هر چه داشتم و نداشتم ریختی توی کیسه زباله و دادی دستم... همین و تمام .

کجا می توانستم بروم که گندمش اگر گندم است شاهدانه اش هم لااقل شاهدانه باشد؟ تو جایی را می شناسی؟ حتی همین دور و بر ها که همه چیزشان سر جایش است و صندلی های لهستانی شان را می چینند توی خیابان و باران هم اگر آمد ، آمد... فدای سرشان... آنقدر از این خیابان به آن خیابان و از این محله به آن محله بو کشیدم ردت را که سر در آوردم از اینجا و حالا تو بگو این خنده خنده ها برای کیست که تورش لابد جلوی دست و پای هیچ کسی نبوده و گور پدر من؟

صبر کن... هنوز مانده و حالا چه فرقی می کند گندمش گندم کجا باشد؟ همین که خوشه های زرد را بشود دسته دسته به آتش کشید و دودش را فوت کرد توی صورت تو بس است برای من... بس است برای حافظهء گیاه که ثبت کرده این ها را لابد قبل تر ها و می دانسته که تقدیرش نه آرد است و نه نان... تقدیرش آتش است و صبر کن تا به وقتش که بشود نوبت ریختن کیمیا بر مس و کورهء گندم...

همین و تمام .

 

 

 

   + پردیس کریمی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

پيچک

                                                                                             به خودم ، پردیس کریمی و دیگر خائنین!

نوشته بود : تن ، تن خودم است و رگ ، رگ خودم... تیغ را هم که اختیار دار... پس خوب نگاه کن... هنوز مانده ام تا خط خطی های رودخانه روی دست هام... روی پاهام... هنوز مانده ام تا چشم چشم  دو ابروی بی چشم... بی ابرو... هنوز مانده ام تا آب که قطره قطره بچکانم به گلو... هنوز مانده ام تا سلام اول تیغ به گلو و ریختن دل زندگی... تا سلام دوم تیغ به گلو و لرز لرز مرگ زیر پوست زندگی... تا سلام سوم تیغ به گلو و غزل غزل خون که چشمه شود... هنوز مانده ام تا لکه ای که هی بزرگ تر... هی بزرگ تر... هنوز مانده ام تا غزل آخر و خوب نگاهم کن...

شرط کرده بود که بفهمم خیانت کرده ای می کشمت . بی پرس و جو... بی فرصتی برای توضیح . هر لحظه ای که حس کردی دارد تلف می شود دقایقت و دیگر تحملم را زیر یک سقف را نداری بگو ، تمامش می کنیم . ولی بفهمم خیانت کرده ای به من می کشمت... می کشمت...

همان روزهای اول گفته بود . همان روزهایی که هنوز عسل ها تمام نشده بود و بهرام خندیده بود که دیوانه ای تو . سفت بغلش کرده بود و : آخ چه مزه ای داره مردن وقتی تو ملک الموت باشی .

اینها را بین یکی از نفس گرفتن های کوتاه بین غلت و واغلت هایمان برای من گفته بود . وقت گفتن چشم ها را تنگ تر کرده بود و رگ پیشانی اش تق تق تق ، می زد... با خنده گفته بود ، که یعنی چه حرف ها... و بعد نفس شکسته بود در گلویش و سرفه پشت سرفه که یعنی چه حرف ها!!!

من نه سایهء سر می خواستم و نه آقا بالاسر . زندگیم را دوست داشتم . سکوت و خلوت خانهء دو اتاقه ام را دوست داشتم . تنهاییم را دوست داشتم . تک و توک رابطه هایم را تا خواسته بودند رنگی از تعلق بگیرند و تعهد ، قطع کرده بودم . تحملش را نداشتم . بهرام اما فرق می کرد با همه . هم آرامش داشت با خودش و هم شور . هم می توانست بخنداندت و هم بگریاندت . هم شیرین بود و هم تلخ . نه آن قدر بود که بخواهم دیگر نباشد و نه آن قدر نبود که نخواهم بودنش را . خواسته بودمش . بعد از اولین دیدار خواسته بودمش . دعوتش کرده بودم به صرف قهوه و خندیده بودم وقتی سیبیل های سیاهش رفته بود توی فنجان و سفید شده بود از خامه . گفتم خیلی بلند شده اند انگار ، بگذار مرتبشان کنم . قیچی را آورده بودم و دانه دانه می چیدمشان . نزدیک بودیم و دیدم که نفسم گلویش را قلقلک می دهد . دیدم که تندتر می شود نفسش . دیدم که نگاهش هی داغ تر می شود . هی داغ تر می شود و بعد از آخرین دانه پرسیده بودم اندازه است؟ پرسیده بود اندازه است؟ و وای از جادوی کلمات که همان کلمات سادهء روزمره هستند و چیزی اضافه تر... ناگفته هایی که سوار می شوند بر روزمرگی کلمه و خودشان را می کوبند به گوش ها تا اگر شنونده ای هست بشنود و شاید که جوابی... دیگر چه فرق می کرد که توی یکی از همین خانه ها زنی هست که شرط کرده با شوهرش؟ خواسته بودیم هم را...  

اولین بار توی کتاب فروشی دیده بودمش . همان کتابفروشی کوچک نرسیده به میدان که دیوار های آجری دارد و در و پنجرهء چوبی سبز . مو نمی زد با عکس عروسیشان . انگار نه که شش هفت سالی گذشته و زندگی تیغ می دهد دست زمان که بکشد به صورت... دور چشم ها... دور دهان... بین ابرو ها... روی پیشانی... زیر گلو... انگار نه که فرقی نمی کند زیاد خندیده باشی یا زیاد گریسته باشی... مچاله ات می کند زندگی... خط خطی...

برف می بارید . یک بند . سه شبانه روز بود که برف می بارید و سپیدی چشمت را می زد.

خواسته بودم نزدیک تر ببینمش . به قدر یک قفسه جلوتر رفته بودم و سنگینی کرده بود نگاهم که برگشته بود. با لبخند گل و گشادی که انگار موقع قایم باشک مرا زودتر از همه پیدا کرده . جا خوردم . گفتم نکند... نکند... نمی دانم... رو بر گرداندم که بروم ، خوردم به ستون کتاب های چیده نشده و : ببخشید... نشستم روی زمین و تند تند کتاب ها را چیدم روی هم ، خدا خدا می کردم که نیاید برای کمک . نیامد . حرصم گرفت که نیامده . عرق کرده بودم . سردم شده بود . دست هام سنگین شده بود و کتاب ها هی لیز می خوردند و مرتب نمی شدند... ستونی که چیده بودم کج بود و خدا خدا می کردم که نریزد دوباره . باز گفته بودم ببخشید . گفته بودم خداحافظ و زده بودم بیرون . خواسته بودم بدوم... بعد گفتم که چه؟ همان طور آرام آرام پیچیدم توی اولین کوچه . خواسته بودم بدوم . دویدم . تند دویدم . پایم لیز خورد . با صورت افتادم روی برف ها . همان جا ماندم .

به بهرام نگفتم . روزهای آخر اسفند بود . زمین خیس بود . آسمان ابر نداشت . درخت ها نه مرده بودند و نه زنده . بوی خوبی می داد هوا . رفته بودیم با هم هفت سین بخریم . توی شلوغی زیر بازارچه گمش کرده بودم . بین بوی سبزی تازه و بید مشک و ادویه و زیتون و خاک . فقط ماهی خریده بودیم . دو تا . یکی قرمز با دم بلند سفید و یکی سیاه با چشم های وق زده . ایستاده بودم کناری و بین آدم هایی که می لولیند توی هم پی هیبت آشناش می گشتم . دیدمش از دور که می آمد . سبزه را گرفته بود به یک دست و دست دیگر را انداخته بود دور کمر او ، انگار که عکس عروسیشان . چشم ها  را ریز کرده بود و رگ پیشانی اش تق تق تق ، می زد . یکی داد زد دزد . همه دویدند . تنه خوردم . ماهی ها افتادند زمین و کیسه شان پاره شد . خم شدم که برشان دارم . قرمزه از دستم سر خورد و رفت زیر چرخ گاری لبو فروش . له شد . سیاهه را توی مشت گرفتم . دستم رفت زیر پوتین سربازی که می دوید . دردم گرفت . دویدم . انداختمش توی لگن ماهی فروش سر بازارچه . بین ماهی هایی که جان می کندند . گفت خانوم چند کیلو؟ پاک شده یا پاک نشده؟ یکی از ماهی ها مرده و زنده قوسی داد به تن و انگار که اخرین تکان زندگی... تیر شد و از چله پرید وسط پیاده رو...

با بهرام رفتیم برای باز کردن گچ دست . یک ماهی بیشتر نمانده بود از بهار و هیچ کدام حرفی نزده بودیم از روز بازارچه . حرفی نبود . موهام را تازه رنگ کرده بودم . دکتر به خنده گفته بود بشکنه دستت . زن به این خوشگلی که زدن نداره! خندیده بود که با بچه بازی می کرد ، سر خورد . اخم کردم . حق نداشت از بچهء من حرف بزند . برگشتنا سوت می زد . سر حال بود . او را فرستاده بود خانهء مادرش . شیراز . حامله بود . گفتم می خواهم خانه تان را ببینم . گفته بود نه . خندیده بود . پیله کرده بودم . می خواهم خانه تان را ببینم . گفته بود نه . قهر کرده بودم . دور زده بود . خانه آجری بود . دو طبقه . با پلکانی که پیچ می خورد از ورودی طبقهء اول تا ایوان طبقهء دوم . پیچک پیچیده بود به دیوار ها . دور نردهء پلکان ، دور تنهء درخت رو به روی خانه . حتی شیشه های پنجره را هم گرفته بود .کلید را انداخته بودم به در و رفته بودم داخل . حریص بودند چشم هام . داغ شده بودم . شالم را باز کردم . اتاق بچه را داده بود رنگ لیمویی بزنند . با کمدهای سبز و بنفش . یک عالم فرشته که از سقف آویزان بود و یک تخت پر از عروسک . اتاق خودشان بنفش بود . با رو تختی کبود . خوابیده بودم روی تخت . خوابیده بود کنارم . پیچیده بودیم به هم . روی تخت او . توی خانهء او . محاط در عطر او .

بدم آمد از خودم . بدم آمد از او . بدم آمد از بچه اش . بدم آمد از بهرام . گریه کرده بودم . لباس هام را پوشیده بودم و زده بودم بیرون . فرار کرده بودم .

سر کوچه دیده بودمش که سلانه سلانه می آید . چشم هام خیس بود . همان لبخند همیشگی اش را تحویلم داده بود که یعنی یادم آمد کتاب فروشی را . چشم هام خیس بود . دیده بود خیسی چشم ها را و لبخندش گریخته بود . سر را انداخته بودم پایین و لرزان گذشته بودم . دویده بودم .

مگر می شد که نفهمد؟ فهمیده بود . از همان قدم اول که شنیده بود بهرام صدای پایش را و گفته بود : دیوانه کجا گذاشتی رفتی؟ از همان  چشم هایی که تنگ شده بودند و تق تق تق ، از صدا که لرزیده بود به سلام . از نفس که شکسته بود در گلو و سرفه پشت سرفه . دیگر چه حاجت بود به شهادت کبودی های تخت و ملحفه؟

هیچ نگفته بود . همان بوسهء همیشگی رفته بود از لب این تا آن و جواب گرفته بود . لباس ها را از توی چمدان در آورده بود و مرتب چیده بود توی کشو ها . گفته بود دلم تاب نیاورد ، زودتر برگشتم . بهرام خیال کرده بود چیزی نفهمیده . علم غیب می خواست  به گمانش . گفته بود تا شما دوش بگیرید من هم ترتیب شام را می دهم . و گفته بود به من قبل تر ها که شما یعنی شما دو تا . یعنی تو و بچه مان . می فهمی؟ رفته بود تا رستوران سر خیابان و مگر چقدر  وقت می برد نوشتن یک صفحه؟ نقش و قلم تیغ؟

نوشته بود : تن ، تن خودم است و رگ ، رگ خودم... تیغ را هم که اختیار دار... پس خوب نگاه کن... هنوز مانده ام تا خط خطی های رودخانه روی دست هام... روی پاهام... هنوز مانده ام تا چشم چشم  دو ابروی بی چشم... بی ابرو... هنوز مانده ام تا آب که قطره قطره بچکانم به گلو... هنوز مانده ام تا سلام اول تیغ به گلو و ریختن دل زندگی... تا سلام دوم تیغ به گلو و لرز لرز مرگ زیر پوست زندگی... تا سلام سوم تیغ به گلو و غزل غزل خون که چشمه شود... هنوز مانده ام تا لکه ای که هی بزرگ تر... هی بزرگ تر... هنوز مانده ام تا غزل آخر و خوب نگاهم کن...

نه خوب نگاهمان کن... می خواهم بشویم نقش... بشویم سنگ نوشته... بشویم سنگ... می خواهم چشم که روی هم می گذاری ما را ببینی به نقاشی... می خواهم چشم که روی هم نمی گذاری ما را ببینی به رنگ پاشی... می خواهم بشویم کابوس... بشویم تیغ که می کشی به چشم... می خواهم یادت بماند که شرط کرده بودم... شرط...

پس خوب نگاهمان کن به بازی... چشم چشم دو ابرو... دماغ و دهن... یه گردو...

                                                                         

   + پردیس کریمی ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

ناژو

مادربزرگ مادربزرگم یک درخت بود... می گویند چوپانی روزها و روزها به هرکجا که می رفت صدای گریهء نوزادی را می شنید و عاقبت در آستانهء دیوانگی با تبر افتاد به جان درخت صنوبری که به خیالش صدا از آن می آمد و مادر مادربزرگم را در حالی که دیگر از گرسنگی و گریه به حال مرگ افتاده بود توی شکم درخت پیدا می کند...

همه می گفتند که باید سرش را با سنگ له کند ، چونان که سر ماری را زیر گهوارهء نوزاد ، چرا که بی گمان شیطان زاده ایست که قحطی و بدبختی به همراه می آورد وگرنه آدمیزاد توی دل درخت چه می کند؟

چوپان اما با همهء ترسش نتوانست کودک را بکشد و از طایفه ای به طایفهء دیگر کوچ کرد تا رسید به سرزمینی که کسی چیزی نشنیده بود از دختر درخت و ماندگار شد . مادر مادربزرگم نوزادی شیرین بود ، به شیرینی هر نوزاد دیگری و بر خلاف گمان چوپان هیچ چیزش یادت نمی آورد که زندگیش را از کجا آغاز کرده ، البته جز موهای سبز درخشانی که جوانه های تازه رستهء بهاری را می ماند زیر باران ریز فروردین...

اسمش را گذاشتند ناژو و مادرش _ زن چوپان _ موهایش را آنقدر با سدر و حنا و گل بابونه شست که دیگر چیزی از آن سبزی اولیه به جا نماند . زود زبان باز کرد و روی پاهایش ایستاد و کم کم قد کشید . چوپان تمام عمرش از این می ترسید که ناژو جایی ریشه بدواند و یا ناگهان از سر انگشتانش جوانه های سوزنی صنوبر سر برآورند . ناژو اما هیچ نمی دانست از این همه دل نگرانی و به آرامی بزرگ می شد . دختر ساکتی بود و تا مخاطب قرارش نمی دادی حرفی نمی زد ، می شد که ساعت ها خیره به نقطه ای بماند و خیال ببافد و ببافد . روزی چوپان _ پدرش _ پس از ساعتها جستجو در حالی یافتش که چکاوکی روی شانه اش لانه ساخته بود ، این حالش چوپان را چنان بر آشفت که سپرد دیگر به حال خود نگذارندش . از آن پس همیشه کسی را می دیدی که مشغول حرف کشیدن از ناژوست... ناژو امروز هوا چطور است؟ ناژو مادرت دیشب چه می گفت؟ ناژو کیسهء آرد را کجا گذاشتی؟ ناژو آب آوردی؟ ناژو کدام برهء بهاره به نام توست؟ ناژو پدرت کجا رفته؟ ناژو چرا رفته؟ ناژو... ناژو... ناژو...

بزرگترین ترس ناژو در زندگی آتش بود و این ترس را از همان نوزادی چنان به همه فهمانده بود که هیچوقت در حضورش آتشی افروخته نمی شد . همیشه آتش را در اتاقی در انتهای خانه روشن می کردند و همان جا نان یا غذا می پختند . زمستان ها هم چوپان و زنش همان جا می خوابیدند و ناژو را در اتاق زمهریرش با خیالاتش تنها می گذاشتند .

به رغم همهء اینها می شد گفت که ناژو دختریست معمولی که حال و هوایش بیش از آن که به طبیعت عجیبش مربوط باشد به سن و سالش بر می گردد .

چشمهایش همان چشمهای خاکستری نوزادیش باقی ماندند و موهایش به لطف پشتکار مادرش _ زن چوپان _ سیاه سیاه بود با برق سبزی که هر چه کردند نرفت ، قامت بلندی داشت و اگر از زیباییش تعریف می کردی گونه هایش گل می انداخت و عطر تلخ و سنگین کاج تلخ تر از هر زمانی می پیچید در مشامت .

گفته بود: بانوی شعله و آه های خاموش و فراموش... نگاهت مخمل خواب ، نگاه کن مرا... نگاه کن مرا...

و ناژو هر چه نگاه کرده بود جز همان غبار بطالت همیشگی پاشیده بر ثانیه های زندگی هیچ ندیده بود .

و باز گفته بود . باز گفته بود . بانوی شعله و آه های خاموش و فراموش... نگاه کن مرا... نگاه کن مرا...

و پریشانی حکم جان را دارد برای جان های شیفته و از روزمرگی گریخته .

پریشان شده بود ناژو و بین آنهمه غوغا به دنبال سکوتی می گشت که صدای او بود و نمی یافتش .

و باز گفته بود : بانوی تلخ و شیرین عطر و نفس... نگاه کن مرا... عطشم شد آتش و گل های آتشم هیچ به چشمت نمی آید ، نگاه کن مرا که به قامت ایستاده ام شعله ای تمام در برابر شعله ات .

و ناژو باز هیچ ندیده بود الا سپیدار رقصانی که تن به نسیم سپرده بود و دورتر ها اناری که بی وقت گل داده بود .

_ نکند نسیمی و می خواهی این بار ، مرا به بازیت بگیری؟

ناژو گفته بود و نسیم هو کشان خنده کرده بود و بس .

_ پس تویی سپیدار... نجوایت را اینبار محض شیطنت در گوش من زمزمه کردی؟

و سپیدار تنگ تر پیچیده بود در نسیم و بی صدا زمزمه کرده بود.

مانده بود انار و ناژو نگاهش کرده بود... و پیچ خورده بود و تاب خورده بود و گل به گل آتش گرفته بود انار...

_ این نگاه من... دیگر چه؟

_ دیگر خنده ات... دیگر عطرت... دیگر تپیدن های قلبت... دیگر نفسم با نفست... دیگر عذر قدمت به حسرت... به شرمساری... که قدم اگر رنجه کنی قدمی ندارم به پیشواز .

و ناژو خندیده بود... چنان که می خندند تا دل بلرزانند و لرزیده بود زمین و لرزیده بود آسمان و لرزیده بود هفت دریا و لرزیده بود درخت و غبار برف باریده بود از شانه هاش بر زمینی که یخ بسته بود .

دیده ای چطور به وقت بهار پوست می ترکاند نهال و سبزی می دود زیر پوستش و لبخندش می شود جوانه های تازه سر زده و بعدتر چطور قهقهه می زند به شکوفه؟ ناژو پوست ترکانده بود . تازه شده بود . شکوفه شده بود . و آب می شد از نگاهش سرما . گر می گرفت تنش و چوپان مدام می گفت حواستان به ناژو باشد . حواستان به ناژو باشد .

آرام آرام فرو می رفت در سکوتی که صدای او بود و دور می شد و نزدیک می آمد... دورتر می شد و نزدیک تر می آمد...

_ بانو... بانوی تلخ و شیرین زندگی و مرگ ، آب هیچ است ، خاک هیچ است ، نور هیچ است ، زمزمه هیچ است ، آه هیچ است ، جان هیچ است ، آنجا که تو آبی ، تو خاکی ، تو نوری ، تو زمزمه ای ، تو آهی ، تو جانی . بانو... بانوی به تمامی شعله ، تو که شور سوختنی ، تو که خنکای تسکینی ، تو که شرنگی ، تو که نوشی ، سزا نیست که پارهء نخست را بی دریغ دهی و پارهء دیگر را دریغ .

و چوپان دیده بود که چطور نیمه شب ناژو قدم به باغ گذاشته و با هر قدمش لرزیده بود بر خود انار و لرزیده بود بر خود چوپان و تا برسد به درخت نه برگی به شاخه ها مانده بود و نه گلی . یک آه بود در میانه که رو به مهتاب برخاست و تا چوپان خود را برساند ناژو شاخه های تیغ آجین بی جان را در بر کشیده بود و می سوخت بر بستری از برگ و گلبرگ .

باقی را به تلخی سکوت می کند مادربزرگم... نمی گوید که چطور چوپان خاک می پاشد بر آن جان سوخته و پتو می پیچد به دور آتشش تا خاموش شود . نمی گوید که چطور پوست کز می خورد و چروک می افتد و می پیچد در خود . نمی گوید که هیچ نمی ماند از آن برق سبز موهای سیاه . نمی گوید که پلکها تا همیشه دوخته می مانند و صدا باز می گردد به هزار توی حنجره و دیگر بر نمی آید . نمی گوید که چوپان باز آوارهء سرزمین هایی می شود که شنیده اند حکایت دردانهء انار را و نمی گوید که چطور ناژو خشک می شود و خشک تر و خشک تر ، تا روزی که بار بر زمین می گذارد و می شود دانه تا بکارندش در دل خاک و ترکه اناری بر سرش سایه می کند . نمی گوید که چرا همه صدایش می کنند انار بانو و نمی گوید که چرا سبزی موهای مرا هیچوقت کسی سدر و حنا و بابونه نگذاشته که برود.

بعضی چیزها را نباید پرسید ، می دانی... شنیده ای... با خودت داشته ای ، از همیشه و تا همیشه...

من؟ ناژوام...

نسبم؟ درخت...

* بیست و چهار سالگی را تا آخرین روز مزه کردم... طعم خاک اره می داد... طعم خاکستر...از امروز من بیست و پنج سالگی را روز به روز خط می زنم... و اقلیما سه سالگی را...

   + پردیس کریمی ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

یک شب...

                                                                                                به او که عشق را دوست نمی دارد...

از امروزی که خنده خنده می شوم مهروزت چقدر گذشته باید باشیم که برسیم به فردای خاموشی و فراموشی؟ فردای گمشدن های بی اختیار و نجستن های مدام؟

از آغوشی به آغوش دیگر... عشق را در نا کجاها جستجو می کنم . چشم هام می دوند پی نگاه های آشنا و قدم هام تندتر می شوند و آقا سلام . ما نمی شناسیم هم را؟ چه جا بخورند و بگویند نه... گمان نمی کنم . و چه تیز بخندند که شاید... تا کجاها بوده باشیم . هر بار آشناییتمان ختم به رخت خوابی می شود که یادم می آورد نه ، نمی شناسیم هم را . خداحافظ را یا می گفتند و بعد در را پشت سرت ببند . و یا نمی گفتند و خرناسه شان خیلی وقت بود که برایش توفیری نداشت در بسته باشد یا باز .

من مرغ قفسی ام... رانده شده از قفسی که وعده ام داده بودند .

انگار که به جای جشن تولد سر از غسال خانه ای در آورده باشی که به زور بخواهند بشورندت .

هر چه تنگ تر بپیچی در من دورتر می پرم و هر چه دورتر بخواهیم نزدیک تر می آیم . زنهار که به جایم بیاوری و زنهار که آنقدر دوری نکنم و دوری نکنی که دیگر نشود از هیچ کجای زندگی گره زد به هم تن و سایه را . جمع اضدادم من همچنانکه دانسته ای و خواهی دانست...

نشسته ام زیر فواره ای از نور ، چشم ها را می فشارم بر هم و می خواهم که به خاطر بیاورم چه چیز را باید به خاطر بیاورم . انگشتان خدا گرمند و خوابم می برد . خواب می بینم که همه چیز را به خاطر آورده ام و گریه می کنم . سایه که بگیردم خدا دستانش را از زیر سرم برداشته و بیدار می شوم . بی خاطره... انگار گم شده بودم و گمشده نبودم . خوبست که کسی را داشته باشی که گمت اگر کرد بگردد پیت . یا گم اگر شد ، یا گمش اگر کردی ، این را باید بنویسم جایی و تو خاطرت باشد که کجا...

_ هی تو... آنجا چه می کنی؟

_ کجا؟

_ آنجا ، توی آسمان نقاشی من؟

می شود باور کرد که من یک بعد از ظهر آفتابی رفتم به خواب خداوند و سر از آسمان نقاشی یک شاعر در آوردم که بومش را خیال می کرد و رنگش را خیال می کرد و من ماه بودم انگار... مهروز را نام از او گرفتم و زیر ریسه های بید بود که خیال می کرد و خواب نبودم .

_ می شناسیم هم را؟

_ تو انگار کن که بلی...

_ از کجا؟

_ از شبی که صبح نباید می شد و شد .

_ شب های بسیاری را از سر گذرانده ام که صبح نباید می شدند و شدند . گرد چشمان تو از کدامشان نشسته بر خاطرم؟

_  تنها شبی مانده بود به آغاز شب های هزار و یک شب و خوب خاطرم هست که شهرزاد نبود نامت . قصه ای داشتی و رخصت گفتنش را نه... چه بسیار شهرزاد ها که سپیده دم به تیغ سپرده شدند به جرمی که کور بودم من .

_ باید بگویم آه... چه زود می گذرد ، انگار همین دیروز بود؟

_ انگار همین دیروز بود و از میان آن همه نگاه ، تنها نگاه تو شد گناه من که سکوت بودی و سکوت تا اولین طلیعهء نور و چه زود صبح شده بود...

_ لالی دختر؟ چیزی بگو شاید که ملال حضورت را به سحر صدایت ببخشیم! اگر که اقبالت بلند باشد و بخت با تو یار...

چه بد اقبال بودم من که نمی خواندم آن همه واژه را از نگاه ملامت گرت...

_ هان؟ ترس تیغ زبانت را بریده؟

و کاش حرفی می زدی که نسپارم گلوی تک تک دقایق زندگیم را به تیغ عذابت...

واژه ها را تند تند از میان دندانها به بیرون پرتاب می کند و نمی دانم منم که خوب خیالشان میکنم یا اوست که خوب تصویر می کند و یا هر چیز دیگری . فقط می گریزم از باور! می گریزم از گمان اینکه چشمانش برقی از آشنایی دارند که فرق می کند با هر آنچه تا امروز دیده ام ، با هر برق دیگری ، با هر آشنایی دیگری...

دیگر چه فرق می کند که از کجا بشناسیم هم را؟ آسمان او تاریک بود و من به چشمش ماه نه که مهروز . باقی را خاطرم هست که خواب می دیدم . سرم روی زانوانش بود و انگشتان زمزمه گرش موهام را به قصه می بافت .

روزهای بعدش را اگر بخواهی بدانی به بازی گذشت . می خواستم فرزند باشم مقدم بر معشوق... زمان را نمی دانم که به چه پیمانه می گذشت... روز ، هفته ، ماه ، سال... نمی شمردیم و قدم به قدم نزدیک تر می آمدیم و بوی بادام تلخ می پیچید در مشاممان .

پوست می انداختم و هر چه گذشته بود بر من انگار که نگذشته بود . کودک بودم و تک تک لحظه های ریخته و گریخته را زندگی می شد کرد . از جغجغهء نوزادی را به شوق تکان دادن تا گام به گام گرفتن دستم و پا روی پای او راه رفتن . پس تو خاطرت باشد من اگر فراموشم شد ، برایم جغجغه بیاور و بگذار به یاد بیاورم...

و شد که بی هراس خنده را رها کنم رو به چشمانش و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم... بی هراس سپرده شدن گردن کلمات به تیغ فراموشی... به تیغ تمسخر... به تیغ ناشنیدن...

_ دلم بلور یخ است... رنگین کمان را می توانی به تماشا بنشینی چه روز باشد و چه شب . خاطرت باشد اما ، هرم تلخیت آب می کند دلم را و نکند که دیر بشود برای مهربانی؟ برای خندیدن های دو تایی؟ برای گفتن دوستت دارم؟

_ برای رسیدن باید که یکی مشتاق باشد و دیگری مشتاق تر ، ما هر دو مشتاقیم... کدام باد موافق دست هایمان را به هم خواهد رساند تا بوسه پژمرده نشده بر لبان مشتاق تر از زبان؟

_ باد موافق چشمان من است اگر که نگاه کنی... 

و بهتر بود که از قبل ترش بگوید ، حالا هر دو خواب خورشیدیم که می تابد و قصه می پیچد به بالایمان...

_  رخصت اگر بدهید می آوریمش به حضورتان...

خواجگی حرم بود که می گفت و ما ، شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان پنهانی دلمان لرزیده بود که عاقبت یافت شد دوای درد بی درمانمان... گفته بودند فرشته ایست که همچون یک شهاب ثاقب از آسمان افتاده بر دامان زمین و بال هایش هنوز هم بر گرده های بلوری می درخشند...

و همان شب آورده بودندت...

_ پس کجاست بال هایت شهاب ثاقب؟ نکند فراموشت شد و روی اولین ستاره جایشان گذاشتی؟

و سو سوی اولین ستاره و آوای سگی در دوردست...

چشم باز می کنم و به خاطر آورده ام هر چه را که باید . گمشده بودم و باید که می جستی مرا...

چند هزار شب باید می گذشت تا تو چشم باز کنی به روی من؟ خورشید هم اگر می شدم چشمان تو شب را می شکافت به جستجویم ، همچنانکه آن بعد از ظهر آفتابی در پی ماه بودی و ماه شدم تا بیفتم به آسمان تو و تو خیال می کردی که می بینی...

_ مشتاق تر منم... بهایش تمام این روزها و شب ها که ایستاده ام دوشادوش دقایقت و سنگینی نکرده حضورم بر خاطرت... بهایش این کلمات... تو نمی بینی اما من ایستاده ام بر لبهء شمشیری که چه عقب بیایم و چه جلو بروم توفیری نمی کند... خواهم برید... سایه های گذشته چسبیده اند به سایه ام و هر دم خردتر می شوم زیر بار خاطرات و تو حتی قدم از قدم بر نمی داری و دستی دراز نمی کنی به سویم که دلم گرم شود لااقل... ایستاده ای با آغوشی که هیچ هم معلومم نیست از اینجا ، که گشاده است یا نه... فقط می گویی بیا... ولی یادت باشد ، خودت می خواهی بیایی... و همهء اینها مرا می ترساند ، آنقدر که یارای برداشتن قدم از قدم ندارم و تو خوب دیده ای در تمام این روزها و شب ها که چطور فرو رفته ام...

مشتاق تویی... پس بخند و بگو سلام ، بگو سلام که بیرزد اینهمه دلی که خواهم شکست برای گرفتن دستت در دست...

_ از اینجا تا به آخرش را بگذار من بگویم... بالی که به چشم تو بیاید ، نه ، نداشتم .

و این آخرش بود .

تو نه چشمی داشتی برای دیدن که دیدنی شوم ، نه گوشی برای شنیدن که شنیدنی شوم ، سنگ ماندم و ماندم... بالهایم را هر چه بیشتر می گشودم چشمان تو بیشتر خیره می شد بر تاریکی و هر چه بلندتر فریاد می زدم دستهایت بیشتر فشرده می شد بر گوش ها... سکوت خواستی مرا پس سکوت شدم و سحرگاه سر بر نطع چشمان تو گذاشتم...

_ چشم که بر گرداندم تو بال گشوده بودی تنها غباری نشسته بود بر پلک هایم از تو... و این شد سرنوشت شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان ، جستجویی بی پایان برای یافتن رویا و هر بار باز نشناختنش و هر بار سکوت و هر بار غباری که بشود حسرت مدام... کی خاک می شوم؟

و شهرزاد تنها تو را روایت می کرد ، به هزار و یک زبان...

روزها و هفته ها و ماه ها و سالها از پی هم آمدند و رفتند ، سکوت پوسته ای بود که تو باید می شکستی .

زیر ریسه های بید بود که خواب می دیدی و من باز به جای جشن تولد سر از غسال خانه ای در آورده بودم که به زور میخواستند بشورندم... دیگر چه توفیری می کرد که در بسته باشد یا باز؟

بهای اشتیاقت تنها یک قدم بود... یک قدم...

   + پردیس کریمی ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

ليلوا...

و آنگاه نوزادانی با دندان نیش و کژدمی در مشت از مادرانی مرده... و چه دنیایی باید باشد؟

ورق ها را که می چیدم زیر چشمی نگاهی هم به مشتریم انداختم . از آن پیر دختر هایی که به امید در آوردن اسم پیر پسری به سراغم می آیند و چشم هاشان پر از آرزوهای ترش کرده و ته گرفته است که له له می زنند برای وعده ای دور یا نزدیک که من از فالشان بخوانم نبود . پوست شیری و بی چروک... چانهء باریک... دهان کوچک و لب هایی بی رنگ... بینی کشیده... چشم هایی به غایت مشکی... انگار که دو چاه عمیق با سوسوی ستاره ای آن ته ته ها... بالای چشم ها جای خالی دو ابروی کمان و بالاتر سپیدی کله... جا خوردنم را که دید خنده ای کرد و گفت اگر همان کسی باشید که به من گفته اند داستانی خواهید داشت برای تمام آنچه بر من گذشته .

قهوه تان را بخورید...

نمی شود گفت چند ساله است . بیست را رد نکرده اما می شود هم گفت که از پنجاه گذشته . چند ساله ای تو دختر؟

نه . از قماش دیگرانی که هر روز می آمدند و داستان های تکراریشان را من از حفظ تکرار می کردم نبود . نمی شد چشم هاش را خواند و گفت احساس پوچی نکن . هر جور که فکر کنی همان می شود . نمی شد گفت سفر کرده ای داری . اسمش یا الف دارد یا میم و یا دال... و اگر نداشت پس حتمن ش یا ر . صدای پایش دور و نزدیک می شود . گاهی می آید به سوی تو و گاهی دور می شود و دید که امید شعله می کشد در چشم های مشتاق و بعد فرو می نشیند به اخمی... دل سوزاند و نه... می آید... ورق ها می گویند هفت وعدهء دیگر . یعنی چند روز؟ هفت روز یا هفته یا ماه یا سال دیگر... ولی می آید . و بعد... نذر کن دختر... نذر... عکست را بگذار لای فلان صفحه از فلان کتاب و هر صبح چهار بار آب بریز به چهار طرفت و... نمی شد .

آینده را نمی خواهم برایم بگویی... گذشته ام را بگو . داستانی به من بده برای به خاطر سپردن... او بود که می گفت .

چشم ها را بستم و من نبودم که می گفتم...

صبح دل انگیزیست... خاک خیس از باران دیشب است و آسمان بی لک... بو که بکشی عطر سبزهء تازه دمیده مشامت را می نوازد . تو اما نه خیسی خاک به چشمت می آید و نه هیچ شبدر چهار پری می تواند که سر شوقت بیاورد . در سکونی و سکوت . انگار که سنگ . چشمت اما هنوز بی قرار است و در انتظار... آسمان را گاهی می کاود به امید لکهء سپیدی که بیاید نزدیک تر و باز نزدیک تر... و بشارتی فریاد شود از گوشه ای که : درناها...

لیلوایی دختر انوشه... کودکیت بر گردهء اسب گذشته و به تاختن . مادرت سیمروست... دختر خشایار که گریخته با انوشه و چشم هایت به او رفته . به وقت زادنت زیر گل های آتش انار چشمهاش مانده به آسمان و چه باران ریزی می بارد... فصل آمدن درناهاست . هنوز دویست سال مانده تا سال ستارهء دنباله داری که پسر خدا زاده خواهد شد...

انوشه دوستت دارد . چشمان سیمروست که نگاهش می کند وقتی نگاهش می کنی . سیمرو را دوست تر داشته . پس دوستت ندارد . دو پاره می شود و شبی که چشم های سیمرو خیره می شود به تیغی که بر گردنت گذاشته تاب نمی آورد و تیغ بر قلبش می نشاند... باشد که دوستت داشته باشد . هفت سال گذشته از آن سالی که درناها نیامدند و تو آمدی...

انوشه تیرانداز ماهری بود... تو هم . سیمرو چنگ نواز قابلی بود... تو هم . چنگ مادر و کمان پدر... گرسنه نمی مانی . سوار بر اسب صحرا به صحرا بزرگتر می شوی . روی زمین می خوابی... زیر آسمان... باران که ببارد صخره های بسیاری هست که پناهت می دهند . هوا که سردتر بشود غار پیر بابا می شود ماوایت و در سکوت سنگ ها و نجوای شعله ها صدای چنگت می پیچد در هفت صحرا .

پچ پچه ها شروع می شود . دیویست به شکل انسان که با صدای چنگش سواران را به اعماق دره ها می غلتاند . پریزادیست رانده شده به گناه عاشقی بر پسری از پسران انسان . بالهای شکسته اش را می شود شب های مهتابی دید که هنوز می درخشند . پیر جادوییست که خون انسان می خورد ، با آوازش می کشاندت به دور افتاده ترین صخره ها و چهره به چهره اش که بشوی دیگر دیر است برای گریز .

لیلواست... دختر انوشه و سیمرو... و داستان آن نفرین قدیمی که نمی دانی از کجا سر بر آورده . تا درناها باز نگشته اند باشی و دو پاره... عاشق و معشوق... دوست بداری و دوستت ندارند... دوستت بدارند و دوست نداری... و مرگ همنشین همیشگی ات باشد و در برت نگیرد...

و دو پاره ای... به لطافت ابریشم و به سختی سنگ . شبی از شب های آذر که باد بوی خون را با خود به غار پیر بابا آورد بیست و یک سال گذشته بود از آن سالی که درناها نیامدند و تو آمدی . چنگ را کنار گذاشتی و نفرین جان گرفت... سواری که می آمد هم او بود که تا درناها نیامده اند دوستش خواهی داشت و دوستت نه . غرق در خون... چرایی و چگونگی اش را هیچ وقت نه پرسیدی و نه گفت . پیش پایت که از اسب به زمین افتاد انگار که تمام این سالها اگر معنایی داشته اند برای همین یک لحظه بوده . اسب را بستی به سنگی همان نزدیکی و او را _ کاش می شد ببندیش به سنگ _ کشاندی تا کنار آتش... روزهای بعد به نواختن چنگ گذشت و تیمار مرد . و اولین بار بود نه؟ اولین بار که دستت می خورد به دست کسی... پرسید نام تو چیست دختر؟ گفتی لیلوا؟ گفتی؟  

رنج را شناختی . و فراق از همان لحظه که بوی خون به مشامت رسید شروع شده بود . دستت از کمان کوتاه شد . لیلوا بود و چنگش که می نواخت . تا توانست که بایستد بار سفر بست و تو هر روز راهی را نشانش می دادی که پس یک نیم روز... یک روز... یا یک شبانه روز به خودت می رسید باز و هر بار بر دهانهء غار منتظر بودی . نمی دید لیلوا... نمی دید... دیگری را دوست می داشت؟ نه... هیچکس را... نه تو و نه حتی خودش را... چند روز گذشت و باز برش گرداندی؟ چند ماه؟ چند سال؟ و هر بار خسته تر از قبل ، روز بعد بار سفر می بست و خداحافظ لیلوا... خداحافظ لیلوا... خداحافظ لیلوا... چه می گذشت بر تو تا باز بیاید؟ و نخواستی که دستهایت بشوند قفس برایش... سال ، سال معجزه بود و ستارهء دنباله داری که می درخشید به بشارت... کی بود که راهیش کردی به راه رفتن و دیگر باز نگشت؟  هر سایه ای سایهء او بود از آن پس و هر صدایی صدای او . سنگ به سنگ راه رفته اش را راه می رفتی و پا جای پای او . مست باز می گشتی و صدای چنگ می پیچید در هفت صحرا...

لیلواست... دختر انوشه و سیمرو... گیس های کمند بیست ساله و ابروهای کمان را از ته تراشیده و دلتنگی را چنگ می کشد و رها می کند میان صخره ها...

و هنوز مانده بود پارهء دوم... معشوق...

.

.

.

هزارهء دوم نفرین و پسر خدا را ابتدای راه به صلیب گناهانشان کشیده بودند ، باشد که رستگار شوند...

چشمهات سفید شده اند بس که آسمان را کاویده ای به جستجوی درنایی که شاید راه گم کند و رهایی... هنوز لیلوایی... دختر انوشه و سیمرو... به چهره همان لیلوایی که بیست و یک ساله بود و به عهدی که با دلش داشت موها و ابرو ها را تراشیده بود و هزار سال چشم به راهی...

هر شب تیغ کشیده ای به صورت و رگ به رگ تنت را کاویده ای به جستجوی مرگی که پایانی باشد بر دلتنگی بی درمانت و هر صبح به ناله چشم گشوده ای بر آسمانی که هیچ نویدی در خود ندارد برای تو . و هر صبح همان لیلوایی... به یک دست چنگ و به دست دیگر کمان . آدمیان می آیند و می روند و قصه ها پیر نمی شوند ، از یاد نمی روند ، هم چنان که تو ، هم چنان که نفرین...

دوری می کنی از سایه ها... از صداها... سایه می شوی... بی صدا... چنگت را هنوز اما چنگ می کشی به ضجه های دلتنگی و درد می پاشی به سنگ سنگ کوهستان . سالهاست که آتش شبانه به سر انگشت تو می رقصد در دهانهء غار .

روزی که به صدای پتک بر سنگ چشم گشودی قصه راه خود را رفته بود و دیگر یاد گرفته ای که بسپاری خودت را به راه که ببردت .

_ کیستی؟

تو بودی که می گفتی .

_ قصه گو...

_ با پتک؟

_ با پتک و قلم... برای سنگ ها قصه می گویم که به خاطر بسپارند .

_ چه کار بیهوده ای... سینهء آدمیان سنگ تر است از هر سنگی . سنگ های بسیاری را دیده ام که دل به نرمای چشمه ای داده اند و شکافته اند . یا با باد به بازی رفته اند و خاک برگشته اند . یا مادر زمین پشیمان از زاییدنشان دوباره فرو شان برده و نیست شده آن همه قصه که بر ایشان نقش کرده بودند . اما کدام قصه است که با در گور خوابیدن راویش در گور بخوابد؟ قصه هایت را جای دیگری باید نقش کنی قصه گو...

_ تو کیستی دختر؟

_ قصه ای از هزاران...

_ موهایت؟ ابروها؟

_ به جستجوی قصه برو اگر کنجکاوی...

و رفت... قصه تر از آن بودی که بتوان از خاطرت برد لیلوا... و قصه گو دلباخت به سنگی که نه می شکافت ، نه خاک می شد و نه زمین فرو می بردش...

و هر بار که به امیدت آمد رانده شد . بعد از این همه هیچ غبار نگرفته بود تصویر مسافری که رفت به راه رفته و تو هنوز سنگ به سنگ قدم هایش را قدم می زدی .

و رنج در هیئتی دیگر از راه رسید . سالها برای سنگ ها نواختی و حضور دیگری دستت را برید از ساز . لیلوا ماند و کمانش . سکوت در خود می کشاندت...

_ دل من سهم یک نفر است... هیچ ندارم برای عرضه به غیر... راحتم بگذار...

_ راضیم به صدای نفست را شنیدن و قدم هایت را قدم زدن .

_ سایه ات سنگینی می کند بر قدم هایم... دورتر بایست...

دورتر ایستاد و بی سایه...

_ به راه خود برو... قصه های بسیاری هست که می توانی سنگ کنی...

_ به راه خودم اکنون... قصه ام را یافته ام... قصه ای که خود سنگ است بی قلم و پتک من...

_ نفست سنگینی میکند بر نفسم... دورتر بایست... بی نفس...

باز دورتر ایستاد و بی سایه... بی نفس...

_ سازم را می خواهم مزاحم... جز برای سنگ ها نواخته نشده... سنگ شو تا باز بنوازم...

و سالها می گذشت از روزی که سنگ شده بود... بی سایه... بی نفس...

پارهء دوم تلخ تر بود لیلوا از پارهء نخست . عاشق هر چه می کشد در راه معشوق است و شیرین . رنج هایش مقدس اند و زخم هایش ستودنی . معشوق اما چیزی ندارد برای آویختن به آن . در سقوطی بی وقفه رنج می دهد و رنج می کشد . ناتوان از دوست داشتن ، مهر دیگری تنها خشمش را موجب می شود و رنجش افزون تر است بی گمان...

و دو پاره شدی... پارهء اول سنگ... که عاشقی و هیچ بر تو کارگر نیست . و پارهء دوم ابریشم... که معشوقی و هر زخم که بزنی نخست بر دل خودت می نشیند .

و باز صدای سازت پیچید در هفت صحرا و هنوز لیلوایی... دختر انوشه و سیمرو... همان که نفرین را زیسته و دیگر منتظر هیچ نیست ، جز درناهایی که بیایند و شبی که تیغ به رگ می کشد دیگر صبح نشود...

.

.

.

به صدای در چشم باز می کنم و لیلواست که رفته... فنجانش را بر می گردانم و درنای رقصانی از پنجره ام پر می کشد به سوی غار پیر بابا...

* امید که سالی داشته باشید بهتر از همهء سال هایی که گذشت...

   + پردیس کریمی ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد