خاطرات گندم

صبر کن... صبر کن... از صبح که هی می آید و دانه دانه موهایت را می کشد که هی لعنتی ، یک روز سگی دیگر... از ساعت که هی زنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ... می کوبد تو کاسهء سرت و چه آسمان قشنگی لابد باید باشد که این همه گنجشک را شهوت هیاهو دیوانه کرده و انداخته به جان درخت توت پشت پنجره!

صبر کن... از چشمان باز...

لباس می پوشم و مرگ مزه اش نمی تواند بدتر از اینی باشد که الان زیر دندان من است . گور پدر هر چه سلام بوگندو . مگر من دعوت نامه فرستاده بودم برای کسی که اینطور نگاهم می کنی؟ خواسته بودم بفرستم... اما برای آمدن به این جهنمی که منم دعوتنامه فرستادن دیوانگی بود . و تازه نه فرستنده ای که من باشم آدرس داشت و نه گیرنده ای که شما باشی هنوز درست جا گیر شده بود که بتواند برود تا سر کوچه و هی سکه پشت سکه بیندازد و با لهجه ای که لابد لهجهء آنجاست و کلی جان کنده که زبانش بچرخد به قر و قمیشش بگوید یادداشت کن... آدرس من... شمارهء دوازده... کینزینگتون... باور کن گوش نایستاده بودم . فقط کمی بلند صحبت می کردی و همین شمارهء دوازده اش را فقط شنیدم... باور کن ننشسته بودم پشت آن میز چوبی روی صندلی لهستانی کهنه ای که پایه هایش لق می خورد توی آن کافهء رو به روی تلفن ها که تو را دید بزنم و گوشهایم آنقدر کش بیایند برای شنیدن که گارسون مادر قحبه بگوید آقا این تورتان جلوی راه را گرفته... مشتری ها را اذیت می کند ، اگر می شود جمعش کنید زیر میز . نمی فهمید که همان طوری هم سوراخ های تور من زیادی بزرگ بود و کلمات تو انگار که ماهی ریزه های صید یکی یکی سر می خوردند و دست های من لیز می ماند و هیچ نمی فهمیدم چه می گویی و این خنده خنده ها که می کنی برای کیست که تورش لابد جلوی دست و پای هیچ کسی نبوده و سوراخ هم که خب البته ، نداشته حتمن... یا قبل ترش سوراخ هایش را اندازه زده و اندازهء اندازه بوده لابد که اینطور می خندی...

هر چه بود و نبود فروختم . لعنت... منت نمی گذارم ولی لعنت... گفتم خودت می فهمی که هر چه بود و نبود فروخته ام و گفتم خب نفهمید هم نفهمید من برای دل خودم... دل کجا بود؟ یک تکه گوشت لخم و بوگندو که هر چه کثافت است توی این دنیا نسبت می دهند به هر نفس دو بار تپیدنش و چه گناهی دارد آخر که نمی فهمیم دردمان جای دیگریست و آن که به سپیدی انحنای گردنی می لرزد دل نیست و چند وجبی پایین تر از دل است؟ آنقدر گفته ایم و گفته ایم  که خودمان هم باورمان شد که ای وای دلم... دلم... خانوم دلم... جلوی پایتان را نگاه کنید... هاج و واج نگاه کردی...

_ ببخشید؟

_ فکر می کنم مناسب بود بگویم: زندگی بازی های غریبی دارد خانوم... یا مناسب تر از آن: آنان که خاک را به نظر...

_ و حضرت آقا لابد مس تشریف دارند؟

_ این درخت ها که می بینید اینجا سایه کرده اند لابد توی حافظهء گیاهیشان ثبت شده که قرار است روزی زیر سایهء لک و پیسشان شما دلی را لگد کنید و صاحب دل بگوید دلم... خانوم دلم... و در همان حافظهء گیاهی هم ثبت شده که من و شما قدم زنان این راه را می رویم تا برسیم به آن پارک کوچک انتهای خیابان و می نشیم روی چرخ و فلک کوچکش و همین طور که تاب می خوریم من برای شما چیزهای زیادی خواهم گفت از حافظهء این درخت ها و خاطرات گیاهیشان...

کیمیا... زهره... تو اصلن بگو زرنیخ... چه فرق می کند وقتی آن قدر طلایم می کنی که می توانم زمین را گاز بگیرم از خوشی و واق واق کنم به هر مناسبتی که صلاح بدانید . اصلن صلاح کار خویش خسروان دانند . خسروی خمار هم برای خودش صلاحی دارد لابد که تو نمی فهمی ور نه که آن همه پک می زدیم به از آن بهترش و باز چشمان باز باز بود که وغ می زد از کاسه بیرون و هشیاره هشیار نشئگی رفقا را به حسرت نگاه می کردیم و مصبت را شکر... شانس از علف هم نیآوردیم...

گندم هم برایم بار می زدی سبز می شدم ، شاهدانه که جای خود داشت . گندم بود یا شاهدانه دیگر فرقی نمی کرد . تو خوشه پشت خوشه می گیراندی و پک اول را می زدی و کام اگر کام باشد که دیگر اول و دوم ندارد . دیر رسیده ام اما رسیده ام . طرح لبخندی روی لب هات و دلم... وای دلم...

_ به وجب تو یا من؟

خانهء من و تو که نداشت ، داشت؟ صاحبخانه جوابم کرده بود . کلافه از رفت و آمد ها و شب بیداری ها و دود و دم . خودت گفتی... خانهء من و تو ندارد . کارم را ول کردم و چله نشستم کنج اتاقت . آن قدری داشتم که بشود یکی دو مزرعهء دیگر را دود کرد زیر پاتیل مس و صلاحم همین بود زری...

خرمنی را سوزانده بودیم تا آن روز که جوابم کردی...

_ خسته شدم... همین و تمام .

یکهو... یک دفعه... انگار نه که آدمیزاد دل هم اگر ندارد حافظه ای دارد که نمی شود به آنی بهش گفت همین و تمام . انگار نه که من هم آدمم . نبودم؟

گفتم زری جان حالا حرف می زنیم با هم...

گفتم کیمیا جان قبول دارم خسته شدی... اراده کن چه بشوم ، می شوم همان...

گفتم زهره نه خیال کنی بحث گندم و جو است... یا حتی شاهدانه... فقط بگذار همین گوشه کنار ها بپلکم . اصلن این دست ها را می دهم از آرنج ببرند که خیالت بابت وجب هم راحت باشد...

گفتم صبر کن... صبر کن...

هر چه داشتم و نداشتم ریختی توی کیسه زباله و دادی دستم... همین و تمام .

کجا می توانستم بروم که گندمش اگر گندم است شاهدانه اش هم لااقل شاهدانه باشد؟ تو جایی را می شناسی؟ حتی همین دور و بر ها که همه چیزشان سر جایش است و صندلی های لهستانی شان را می چینند توی خیابان و باران هم اگر آمد ، آمد... فدای سرشان... آنقدر از این خیابان به آن خیابان و از این محله به آن محله بو کشیدم ردت را که سر در آوردم از اینجا و حالا تو بگو این خنده خنده ها برای کیست که تورش لابد جلوی دست و پای هیچ کسی نبوده و گور پدر من؟

صبر کن... هنوز مانده و حالا چه فرقی می کند گندمش گندم کجا باشد؟ همین که خوشه های زرد را بشود دسته دسته به آتش کشید و دودش را فوت کرد توی صورت تو بس است برای من... بس است برای حافظهء گیاه که ثبت کرده این ها را لابد قبل تر ها و می دانسته که تقدیرش نه آرد است و نه نان... تقدیرش آتش است و صبر کن تا به وقتش که بشود نوبت ریختن کیمیا بر مس و کورهء گندم...

همین و تمام .

 

 

 

/ 45 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوتاه يا فی المثل ادوارد دست قيچی اغواگر

نچ... اهل در آوردن نيستم . همان که همان . حدودش هم تا سر حد همان ....همان یا«فول بانک رول » ، یک قوطی سر پر «هاینکن » که رستگار می کنه بدون اینکه شهید کنه ( که استثنائن اینجا می شود گفت یک وجب بالا و پائینش - نشان به نشان همان وجب -هم اوت است و هم آُفساید )...الغرض ،همان... که همان.

کامران

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصلها پاییز (زنده یاد اخوان ثالث) ### همان حرف تکراری اينروزها ما به روزيم اما شما نخوانده بگيرين

فانی

سرم درد می کنه ! . . . خوبی؟

محمد

عالی بود موفق باشيد

کوتاه يا مثلا ريک بلين

...و آنگاه چنین گفت پسر آدم :« دروغ چرا؟ » و شرمسار از آنکه سود تاس به حسابش ریخته شود ، افزود :«بی سبب نیست قمار را اگر در قیراط سنگین بستم » ..... به جان رگینای ابراهیم و سبینای مولن روژ ، قسم ! ...(روشنگری : در اینجا پسر اشاره دارد به خودم و آدم به بر پدر ِ پدر ِ پدر سوخته ی آقای ...پناه بر خدا! )

بوريس کاباره بالکان يا فی المثل ....

اون جفت مذکور مونث بیلی کش، بد «بازی» کردند یا «بد » بازی ؟....از بازیها ، بازی کسانی که دست را ندیده می پرسند : چند ورق با هم برویم از چپ و راست ؟....لاجرم همان ،هميشه همان.

همان

«نمرديم و گوله هم خورديم » (اين را احتمالن لوييز عزيز می گفت نه بيلی بيچاره ).... و البت هيچ رقم خوبی ای نيست که با يک قسم از اقسام بدی پوشيده نشده باشد ....«ست -ا-دير »،خشاب های جميع ژاندارک های تنفنگ دار کانتر ،جز از فشنگ های مشقی ، پر نیست ...

ّهمان یا فی المثل گری کوپررررررر

بله .بد که بد نباشد ، هدف اگر به اندازه ای کافی هدف نباشد و به عبارت دیگر ،گرتا گاربوی آدم تقلبی باشد ( یک تا گرتا گوستافسون نباشد ) همان بهتر که در میدان ژاله یک طرف گل بدن و یک طرف گلوله یا از آن بهتر ،بهتر که زیر دندان شکارچی را مزه ی گوشت یخ زده ی محصولات تولید انبوه شانل و ا-رئال بگیرد ....لاجرم در اینجا یک تیر هوایی به نشانه موافقت و حساب جنابعالی شد ۲ ماچ!

گ. کوپر يا فی المثل يهودای قديس

لعنت خدا که هيج - از لعنت نامبرده چه چيز عاشقانه تر ؟ - به فراموشی هم حتی نمی ارزند ..... وانگهی حساب دفتر ایوب ،از سفر خروج و صحیفه ی یوشع و کتاب امثال سلمیان جدا است .... و البته خدا در اينجا اشاره دارد به من و ملالی نيست و علی الحساب همان ۲ - هیچ.