پيچک

                                                                                             به خودم ، پردیس کریمی و دیگر خائنین!

نوشته بود : تن ، تن خودم است و رگ ، رگ خودم... تیغ را هم که اختیار دار... پس خوب نگاه کن... هنوز مانده ام تا خط خطی های رودخانه روی دست هام... روی پاهام... هنوز مانده ام تا چشم چشم  دو ابروی بی چشم... بی ابرو... هنوز مانده ام تا آب که قطره قطره بچکانم به گلو... هنوز مانده ام تا سلام اول تیغ به گلو و ریختن دل زندگی... تا سلام دوم تیغ به گلو و لرز لرز مرگ زیر پوست زندگی... تا سلام سوم تیغ به گلو و غزل غزل خون که چشمه شود... هنوز مانده ام تا لکه ای که هی بزرگ تر... هی بزرگ تر... هنوز مانده ام تا غزل آخر و خوب نگاهم کن...

شرط کرده بود که بفهمم خیانت کرده ای می کشمت . بی پرس و جو... بی فرصتی برای توضیح . هر لحظه ای که حس کردی دارد تلف می شود دقایقت و دیگر تحملم را زیر یک سقف را نداری بگو ، تمامش می کنیم . ولی بفهمم خیانت کرده ای به من می کشمت... می کشمت...

همان روزهای اول گفته بود . همان روزهایی که هنوز عسل ها تمام نشده بود و بهرام خندیده بود که دیوانه ای تو . سفت بغلش کرده بود و : آخ چه مزه ای داره مردن وقتی تو ملک الموت باشی .

اینها را بین یکی از نفس گرفتن های کوتاه بین غلت و واغلت هایمان برای من گفته بود . وقت گفتن چشم ها را تنگ تر کرده بود و رگ پیشانی اش تق تق تق ، می زد... با خنده گفته بود ، که یعنی چه حرف ها... و بعد نفس شکسته بود در گلویش و سرفه پشت سرفه که یعنی چه حرف ها!!!

من نه سایهء سر می خواستم و نه آقا بالاسر . زندگیم را دوست داشتم . سکوت و خلوت خانهء دو اتاقه ام را دوست داشتم . تنهاییم را دوست داشتم . تک و توک رابطه هایم را تا خواسته بودند رنگی از تعلق بگیرند و تعهد ، قطع کرده بودم . تحملش را نداشتم . بهرام اما فرق می کرد با همه . هم آرامش داشت با خودش و هم شور . هم می توانست بخنداندت و هم بگریاندت . هم شیرین بود و هم تلخ . نه آن قدر بود که بخواهم دیگر نباشد و نه آن قدر نبود که نخواهم بودنش را . خواسته بودمش . بعد از اولین دیدار خواسته بودمش . دعوتش کرده بودم به صرف قهوه و خندیده بودم وقتی سیبیل های سیاهش رفته بود توی فنجان و سفید شده بود از خامه . گفتم خیلی بلند شده اند انگار ، بگذار مرتبشان کنم . قیچی را آورده بودم و دانه دانه می چیدمشان . نزدیک بودیم و دیدم که نفسم گلویش را قلقلک می دهد . دیدم که تندتر می شود نفسش . دیدم که نگاهش هی داغ تر می شود . هی داغ تر می شود و بعد از آخرین دانه پرسیده بودم اندازه است؟ پرسیده بود اندازه است؟ و وای از جادوی کلمات که همان کلمات سادهء روزمره هستند و چیزی اضافه تر... ناگفته هایی که سوار می شوند بر روزمرگی کلمه و خودشان را می کوبند به گوش ها تا اگر شنونده ای هست بشنود و شاید که جوابی... دیگر چه فرق می کرد که توی یکی از همین خانه ها زنی هست که شرط کرده با شوهرش؟ خواسته بودیم هم را...  

اولین بار توی کتاب فروشی دیده بودمش . همان کتابفروشی کوچک نرسیده به میدان که دیوار های آجری دارد و در و پنجرهء چوبی سبز . مو نمی زد با عکس عروسیشان . انگار نه که شش هفت سالی گذشته و زندگی تیغ می دهد دست زمان که بکشد به صورت... دور چشم ها... دور دهان... بین ابرو ها... روی پیشانی... زیر گلو... انگار نه که فرقی نمی کند زیاد خندیده باشی یا زیاد گریسته باشی... مچاله ات می کند زندگی... خط خطی...

برف می بارید . یک بند . سه شبانه روز بود که برف می بارید و سپیدی چشمت را می زد.

خواسته بودم نزدیک تر ببینمش . به قدر یک قفسه جلوتر رفته بودم و سنگینی کرده بود نگاهم که برگشته بود. با لبخند گل و گشادی که انگار موقع قایم باشک مرا زودتر از همه پیدا کرده . جا خوردم . گفتم نکند... نکند... نمی دانم... رو بر گرداندم که بروم ، خوردم به ستون کتاب های چیده نشده و : ببخشید... نشستم روی زمین و تند تند کتاب ها را چیدم روی هم ، خدا خدا می کردم که نیاید برای کمک . نیامد . حرصم گرفت که نیامده . عرق کرده بودم . سردم شده بود . دست هام سنگین شده بود و کتاب ها هی لیز می خوردند و مرتب نمی شدند... ستونی که چیده بودم کج بود و خدا خدا می کردم که نریزد دوباره . باز گفته بودم ببخشید . گفته بودم خداحافظ و زده بودم بیرون . خواسته بودم بدوم... بعد گفتم که چه؟ همان طور آرام آرام پیچیدم توی اولین کوچه . خواسته بودم بدوم . دویدم . تند دویدم . پایم لیز خورد . با صورت افتادم روی برف ها . همان جا ماندم .

به بهرام نگفتم . روزهای آخر اسفند بود . زمین خیس بود . آسمان ابر نداشت . درخت ها نه مرده بودند و نه زنده . بوی خوبی می داد هوا . رفته بودیم با هم هفت سین بخریم . توی شلوغی زیر بازارچه گمش کرده بودم . بین بوی سبزی تازه و بید مشک و ادویه و زیتون و خاک . فقط ماهی خریده بودیم . دو تا . یکی قرمز با دم بلند سفید و یکی سیاه با چشم های وق زده . ایستاده بودم کناری و بین آدم هایی که می لولیند توی هم پی هیبت آشناش می گشتم . دیدمش از دور که می آمد . سبزه را گرفته بود به یک دست و دست دیگر را انداخته بود دور کمر او ، انگار که عکس عروسیشان . چشم ها  را ریز کرده بود و رگ پیشانی اش تق تق تق ، می زد . یکی داد زد دزد . همه دویدند . تنه خوردم . ماهی ها افتادند زمین و کیسه شان پاره شد . خم شدم که برشان دارم . قرمزه از دستم سر خورد و رفت زیر چرخ گاری لبو فروش . له شد . سیاهه را توی مشت گرفتم . دستم رفت زیر پوتین سربازی که می دوید . دردم گرفت . دویدم . انداختمش توی لگن ماهی فروش سر بازارچه . بین ماهی هایی که جان می کندند . گفت خانوم چند کیلو؟ پاک شده یا پاک نشده؟ یکی از ماهی ها مرده و زنده قوسی داد به تن و انگار که اخرین تکان زندگی... تیر شد و از چله پرید وسط پیاده رو...

با بهرام رفتیم برای باز کردن گچ دست . یک ماهی بیشتر نمانده بود از بهار و هیچ کدام حرفی نزده بودیم از روز بازارچه . حرفی نبود . موهام را تازه رنگ کرده بودم . دکتر به خنده گفته بود بشکنه دستت . زن به این خوشگلی که زدن نداره! خندیده بود که با بچه بازی می کرد ، سر خورد . اخم کردم . حق نداشت از بچهء من حرف بزند . برگشتنا سوت می زد . سر حال بود . او را فرستاده بود خانهء مادرش . شیراز . حامله بود . گفتم می خواهم خانه تان را ببینم . گفته بود نه . خندیده بود . پیله کرده بودم . می خواهم خانه تان را ببینم . گفته بود نه . قهر کرده بودم . دور زده بود . خانه آجری بود . دو طبقه . با پلکانی که پیچ می خورد از ورودی طبقهء اول تا ایوان طبقهء دوم . پیچک پیچیده بود به دیوار ها . دور نردهء پلکان ، دور تنهء درخت رو به روی خانه . حتی شیشه های پنجره را هم گرفته بود .کلید را انداخته بودم به در و رفته بودم داخل . حریص بودند چشم هام . داغ شده بودم . شالم را باز کردم . اتاق بچه را داده بود رنگ لیمویی بزنند . با کمدهای سبز و بنفش . یک عالم فرشته که از سقف آویزان بود و یک تخت پر از عروسک . اتاق خودشان بنفش بود . با رو تختی کبود . خوابیده بودم روی تخت . خوابیده بود کنارم . پیچیده بودیم به هم . روی تخت او . توی خانهء او . محاط در عطر او .

بدم آمد از خودم . بدم آمد از او . بدم آمد از بچه اش . بدم آمد از بهرام . گریه کرده بودم . لباس هام را پوشیده بودم و زده بودم بیرون . فرار کرده بودم .

سر کوچه دیده بودمش که سلانه سلانه می آید . چشم هام خیس بود . همان لبخند همیشگی اش را تحویلم داده بود که یعنی یادم آمد کتاب فروشی را . چشم هام خیس بود . دیده بود خیسی چشم ها را و لبخندش گریخته بود . سر را انداخته بودم پایین و لرزان گذشته بودم . دویده بودم .

مگر می شد که نفهمد؟ فهمیده بود . از همان قدم اول که شنیده بود بهرام صدای پایش را و گفته بود : دیوانه کجا گذاشتی رفتی؟ از همان  چشم هایی که تنگ شده بودند و تق تق تق ، از صدا که لرزیده بود به سلام . از نفس که شکسته بود در گلو و سرفه پشت سرفه . دیگر چه حاجت بود به شهادت کبودی های تخت و ملحفه؟

هیچ نگفته بود . همان بوسهء همیشگی رفته بود از لب این تا آن و جواب گرفته بود . لباس ها را از توی چمدان در آورده بود و مرتب چیده بود توی کشو ها . گفته بود دلم تاب نیاورد ، زودتر برگشتم . بهرام خیال کرده بود چیزی نفهمیده . علم غیب می خواست  به گمانش . گفته بود تا شما دوش بگیرید من هم ترتیب شام را می دهم . و گفته بود به من قبل تر ها که شما یعنی شما دو تا . یعنی تو و بچه مان . می فهمی؟ رفته بود تا رستوران سر خیابان و مگر چقدر  وقت می برد نوشتن یک صفحه؟ نقش و قلم تیغ؟

نوشته بود : تن ، تن خودم است و رگ ، رگ خودم... تیغ را هم که اختیار دار... پس خوب نگاه کن... هنوز مانده ام تا خط خطی های رودخانه روی دست هام... روی پاهام... هنوز مانده ام تا چشم چشم  دو ابروی بی چشم... بی ابرو... هنوز مانده ام تا آب که قطره قطره بچکانم به گلو... هنوز مانده ام تا سلام اول تیغ به گلو و ریختن دل زندگی... تا سلام دوم تیغ به گلو و لرز لرز مرگ زیر پوست زندگی... تا سلام سوم تیغ به گلو و غزل غزل خون که چشمه شود... هنوز مانده ام تا لکه ای که هی بزرگ تر... هی بزرگ تر... هنوز مانده ام تا غزل آخر و خوب نگاهم کن...

نه خوب نگاهمان کن... می خواهم بشویم نقش... بشویم سنگ نوشته... بشویم سنگ... می خواهم چشم که روی هم می گذاری ما را ببینی به نقاشی... می خواهم چشم که روی هم نمی گذاری ما را ببینی به رنگ پاشی... می خواهم بشویم کابوس... بشویم تیغ که می کشی به چشم... می خواهم یادت بماند که شرط کرده بودم... شرط...

پس خوب نگاهمان کن به بازی... چشم چشم دو ابرو... دماغ و دهن... یه گردو...

                                                                         

/ 93 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلبو

وبلاگمون حذف شد بانو. تلخ و تنهاييم.

کامران

من با تنت به کشف گل سرخ می‌روم و با يک شاخه گل به پيشواز صبح. تمام شب به آه می‌گذرد سپيده‌دم به لبخند. «عباس معروفی» ¤¤¤ بازم بروزم من پرديس.برا يه بازی لوسم هم دعوتت کردم.خواستی بازی کن.شايد فرجی شد و پشت بندش يه داستان گذاشتی اينجا

بابک ملک‌زاده

ميگم شما که آپ بکن نيستی. منم ديگه دارم می‌ميرم از خواب. از حال و حوصله هم رفتم خداوکيلی. زنبيلمو گذاشتم اين‌جا. هرموقع آماده شد خودت خبرم کن ديگه. خير از جوونيت ببينی.

آريا

سلام دوست من کارگاه داستان خودنویس با داستان (خورشید برای تو کل می کشد) نوشته ی فرنوش زنگویی به روز است و منتظر نظر شما. ممنون

باران

تو نیستی پس من چرا این طور بیخودی در چشم های تو زل زده ام...؟؟؟؟!!!

باران

چشمم همی پرد مگر آن يار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد ... ...

داود

هر بار که مياومدم اينجا از بس دلنشين بود قلمت چيزی نمينوشتم ولی اين داستانت نميدونم چه طور شد منو ياد داستان و ما ادرئيک مريم مستور انداخت دوباره رفتم همو اونو خوندم هم اينو ... راستی اين قالبت خيلی به داستانات مياد

نازنین

تن تن خودم است و رگ رگ خودم..........

هانيبال

چقدر ترسناک و مالخوليايی است اين نوشته مرا به هراس می اندازد بی ربط می گويم اما ياد ادگار آلن پوی مونث می افتم

نويد

------------------------------------------------------------------------------------------------------ -------------------------------------من نوید زن میخواهم--------------------------------- ------------------------------------------------------------------------------------------------------