نفس عميق

نفس که نفس تو باشد من هستم... هست... بگذار کم بیاید... بگذار بند بیاید... تو بگو خفه... تو بگو زهر... اصلن تو دستت را حلقه کن دور گردن و انگشتهات را نقش بزن روی سپیدی هایی که به چه کارم می آیند اگر انگشتهات نباشند؟

نقش بزن به سیاهی... به کبودی... مانند آن آیه که قرن ها پیش نازل کردیم بر شما و آیا کدام یک به معنا پی برد و به خودت قسم که نه پوست بود و نه لفاف وقتی که گفتیم : سیاه یعنی همه رنگ...

قطره ها که به هم دست دادند... سرخی که به سیاهی پهلو زد... گفتم سیاه یعنی من مرده ام  و ذره ای مردنم به کار تو نمی آید... سفید اما یعنی من هنوز سلامت را روی هوا نگرفته ام و ندوخته ام آن همه پولک هفت رنگ را به پشت پلک هایم که تو بازیت بگیرد و من چشم بگذارم و بشمارم...

آمده بودم که چشم بدوزم به آن ضریح طلایی و گره بزنم همهء سبزهایم را به آن دو تیله کهربا و بخواهم که گره از کارمان باز نشود و زنجیر پاره نکنیم و قفل نشکنیم...

که خون شتک زد روی همهء سفید ها و چشمم دلمه بست به کبودی روی گونه... تو مشق رنگ می کردی و من خون بازی...

حالا تو رها کن حکایت گونه و گردن را که هر دو را وقف دستان تو کرده بودم چه مشت و چه انگشت...

می دانی... یک نفر هست همین نزدیکی ها که هر شب مرا بیرون می کشد و دست هایم را می گیرد توی دست هایش و ها می کند... ها می کند... بعد انگار که خمیر بازی بین دو دست می مالد و شکل می دهد... آنوقت خیال می کند که خون می دود زیر دستش و بعد سرش را خم می کند و می گذارد روی سینهء من... دست هایش را می گذارد روی صورتم و سر می دهد پایین و انگشتهاش رد انگشتهای تو را پی می گیرند... چشم هایم اگر باز مانده بود می توانستم برایت بگویم چه شکلی دارد اما همین طور هم با این چشم های بستهء تاریک می توانم بگویم که موهایش باید خرمایی باشند و چشمهایش همرنگ چشمهای تو... کبودی های انگشتان تو را که سر می خورد پایین گریه اش می گیرد... هر شب... به اینجا که می رسد سرش روی سینه ام به هق هق می لرزد... دستهایش را حلقه می کند دورم و موهایم می ریزد روی شانه اش... چشم هایم بسته است... چشم هایش هم و نمی بیند که هر شب یک قطره اشک پر می کند تاریکیم را و سر می خورد از روی گونه و می چکد روی رد انگشتان تو و انگار که شبنمی می نشیند روی موهایش که حتمن باید خرمایی باشند...

بعد دیگر صبح شده و نور که بپاشد توی اتاق مرده ام و باید بخواباندم روی تخت و زیپ را بکشد بالا... هر بار قبل از آنکه کشو را هل بدهد توی تاریکی و سرمایی که خانه ام است یک بار دیگر زیپ را می کشد پایین و گونه ام را می بوسد... هر دو گونه را... جوری که نم مژه هایش می نشیند روی گونه ام و اگر کمتر از این مرده بودم خون می دوید به صورتم... بعد می گوید بدرود... آنقدر آرام که انگار گفته باشد آه... و حیف که دل یخی نمی لرزد که دلم بلزد به بدرودش که مبادا شب بعد نیاید... بعد دیگر باید بجنبد چون شیفت ها عوض می شود و باید خودش را برساند به سردخانهء مردانه قبل از اینکه همکارش بیاید مبادا برایش حرف در بیاورند و از کار بیکار شود...

بعضی شب ها حرف هم می زند... مثلن دیشب می گفت عکس مرا داده اند به روزنامه ها که ببینند این مجهول الهویه ای که زیر یخ های دریاچه پیدایش کرده اند کس و کاری دارد یا نه... می گفت توی عکس خوب افتاده ام... می گفت همه از این حرف می زنند که خنده ام توی عکس در اثر انقباض عضلات صورت پس از مرگ است یا چه؟

فقط تویی که می دانی انقباضی در کار نیست و لبخندم رو به تو بود که آن طور دستهایت را حلقه کرده بودی دور گردنم و چشم هایت را شده بودم چشم و تقلا می کردم تا آخرین نفس هایم نفس های تو باشند...

دوست شب کار من دعا می کند کسی مرا نشناسد... می گوید این طوری تا شش ماهه دیگر می تواند هر شب دست هایم را در دست بگیرد... دوست شب کار من می گوید نگران نباشم و این شش ماه که بگذرد می شناسد کسانی را که می توانند خط بزنند یک کشو را از بین هزاران کشو و یک هیچکس را از بین هیچکس های بسیار...

می گفتند ارثی است... پدرت... پدر بزرگت... پدر پدر بزرگت و همین طور بگیر تا اولین شان که نمی دانم از کجای قصه پیدایش شده بود... می گفتند مجنون... اما نه آنطور که من می گفتم... مجنون... و نه آن طور که مادرت پیشتر ها گفته بود و مادربزرگت و مادر مادربزرگت و اویی که قصه را آغاز کرده بود...

می گفتند می زند... می گفتم نقش... می گفتند می شکند... می گفتم دست مریزاد... می گفتند می کشد... می گفتم... می گفتم پس خوش به حال من که مردم ، مرگم نیز خواهد بود...

تو اما لطیف بودی... با موهایی خرمایی و چشمانی معصوم که می شد به خاطرشان مرد و چاره ای نداشتم... داشتم؟

قلم که به دست می گرفتی انگار که کسی از دور می نواخت مرا و با هر حرکت دستت نسیمی می وزید بر من و بادبادکی بودم بر دوش باد که نخش را بسته بودند به مچ تو... دور می شدم و نزدیک می آمدم... دور می شدم و نزدیک می آمدم... رنگ می پاشیدی و من رنگ می گرفتم و جان می گرفتم و جانی که از تو ستانده بودم باید هم که به تو باز پس می دادم... نباید؟ به آیه آیهء انگشتانت ایمان آورده بودم و باید که می رفتیم... باید که می رفتیم تا اوج... تا همان جنونی که پیچیده بود در تو و لاجرم در من... اوج گرفتیم... بالا رفتیم... قدم به قدم... دست در دست و زلال آب که در برمان گرفت شدم بوم و قلم در دست تو چه رقص رنگی می کرد... پیچیدم در تو و دستهات دور گردنم و نفس... نفس... نفس... نفس های تو... و من که در تو ام و رقصان روی آب و جهان منجمد می شود در همان لحظه...

شب شده و هم الان است که سر برسی...

یک

دو

سه

چهار

پنج...

 

 

/ 40 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناما جعفری

می گم سلام خوبی....پردیس....ببخشید.. من به رنگین کمان فکرمی کردم / توخودرنگین کمان بودی پخش شدروی لب های آسمان گاهی آبی می شدی / بنفش/ پلنگ ها می پریدن ماه من می پریدم تو/ پلنگ ها نمی رسیدند به ماه / من نمی رسیدم به تو...نه ..نمی رسیدم به تو

eric

قالب زيبايی داريد ولی.......پدر چشمانم درامد تا اين پست شما را مطالعات فرموديم

eric

Hey people! I'm not like a full moon that comes once a month, but am like stars; just that don't look for me at the space, but the virtual one, the web space. I'm all over it… Now, I'm with your weekly dose of fun! Remember buddies, you don't need everything to enjoy life, but a life to enjoy everything. You've got it, all you have got to do is enjoy it. I'm doing my bit

تسنيم

هيچ معلومه تو کجايی؟ افتخار کامنت هم که نميدی! خجالت نميکشی واقعن؟!!!

يامثلا جان و شيره و افشره و شجره ی جانی د(و)پ(س)

نفس ( حالا چه عمیق و چه رقیق ، چه فرو رونده و چه فرا برنده ) ،بیش از سه روز که در اضلاع آدمیزاد حبس بماند ، توی گلوی آدم (حالا چه آقای لوزا و چه زوجه ی قابیل ) تاب بر می دارد و باد می کند و می شکند .....به روزش کن!

هيچ کس

من يکی از هزارها هيج کسم! يادم نمی ايد مرده ام يا کشته شده ام! فقط اين را می دانم که هيچ کسم! هيچ ...کس

بابک ملک‌زاده

چيه نگه داشتی اين نفس عيق رو. پس بده بنداز بيرون بابا خفه می‌شيا...

سحوری . اميربهروز قاسمی.

سلام دوست عزيز سحوري با دو غزل قديمي به روز شد سلام دسته ی گنجشک های تکراری خوش آمدید به این قصه ی سپیداری به قصه ای که نباید شنید ، باید دید حدیث بوالهوسی های مردِ درباری........... به سحوري بيا و حتمن نظرت را بنويس. به انتظارم

درنگ های نابهنگام

نيستی و من با همه ی روزمرگيها غرق می شوم در سکونت و می روم تا کمی قبل تر پرديس.هرچه تقلا می کنيم بدترمان می شود انگار

منم ابليس...

یه زیر سیگاری بایه سیگار روشن... یه پاکت،بایه نامه... یه فنجون قهوه ی نیمه خورده.. چند قطره خون... ××× من آپ کردم... منتظرت هستم... میای دیگه؟...