آل

شب بود . کوچه تاریک بود و بلند . با دیوار های کاه گلی و گاهی درختی که سرک کشیده بود از روی دیوار مگر که خبری . خبری نبود جز عبور خسته و دلزدهء سگی از سایهء مهتاب به سایهء مهتاب و شبپره ای که نور نمی جست لابد که سر از ظلمات در آورده بود و می کوفت خود را به درب هزار سالهء چوبی با کوبه ای که سر گرگ بود و پوزه ای که باید در دست می گرفتی و می کوفتی بر پوزهء دیگر تا صدایی بپرسد کیست و کاش همان جا که زانوانت لرزیده بود باز می گشتی... می دویدی و باز می گشتی تا صدا دوباره بپرسد کیست و تو نباشی که کاش زبانت می برید و نمی گفتی م...

من... قدم به قدم پا بکشد روی خشکی برگ هایی که لابد از پاییز گذشته مانده بودند تا این تابستان و خش خش... و پوزه ای که کشیده می شود ناگهان و لاجرم دو پاره و پاره ای می ماند در دستت و پاره ای بر در...

پرهیب سیاهی که تنها سایه است و صدا...

_ چه می خواهی؟

چه می خواستی؟

می خواستم بروم . برای همیشه بروم . می خواسم اگر بختم یار باشد دیگر بر نگردم تا در چرخه ای بی پایان باز راهم بیفتد به همان کوچه و همان در هزار ساله و پوزهء گرگ...

بی حرف پوزهء جدا شده را پیش بردم ، نه دست کشید و نه چیزی گفت . دستم معلق مانده بود میانمان و دندان های گرگ در آن تاریکی می درخشید . باز پرسید:

_ چه می خواهی؟

آمدم بگویم سلامانم... یادتان نیست؟

که گفته بودم سلام... زنگ زده بودم یادتان هست؟

_ همان که می گفت ساز می زند .

کنار کشید و دیگر نمی شد برگشت ، گذاشتم در را ببندد و همه چیز همان بود که بود . دنبالش راه افتادم سمت عمارتی که هر بار هول می انداخت به جان آدم . لاشهء پیچک ها هنوز هم دیوار به دیوار آویزان بود و نمی خواستم حواسم پرت روزهایی شود که آب نمای فیروزه ای وسط حیات اینطور سیاه و خالی نبود و استخوان پیچک ها سبز سبز پیچیده بود به دور عمارت اعیانی ، روزهایی که به خواب دیده بودم .

ردیف دندان های گرگ فرو رفته بود به گوشت و بوی خون می آمد . دستها را فرو بردم توی جیب و درد حواسم را جمع شبی کرد که هنوز آغاز نشده بود و پیش درآمد...

ابد الی الابد...

نفرین است زندگی... لعنت است . هر بار به دنیا می آیی و می دانی که همه چیز همانست که بارها بوده و می دانی که ذره ای توفیر نمی کند هر بار با بار قبل و باز مرگی که گریبانت را به سختی خواهد گرفت و این ، هیچ تسلایی نیست که هر مرگ نوید شوم تولدی دوباره است و نفرینی که رهایت نمی کند... نفرین است زندگی .

یک لحظه... یک لحظه چشم برداری از ساز و چشم بدوزی به جادو که یک لحظه ، که مگر یک لحظه دیده باشی تقدیرت را در چشم تقدیرت ، ابد الی الابد ، رهایی نخواهی داشت و رهایی نداشت خودش هم ، که گفته بود و نوشته بود و ابد الی الابد...

آمده بودم تمامش کنم . آمده بودم بشوم نقطهء پایان و همین . پیش تر ها نیز آمده بودم و لرزیده بودم بر سر هر پرده و هر ضرب که می گرفتم و می نواختم و وسوسه می پیچید به جانم همچون عشقه ای به جان درخت و بعد یک لحظه چشیدن حظ ممنوع نگاه و حضور و تمام بود... ابد الی الابدی که گفته بودند و تقدیر...

گاه به همان ضرب اول و پیش درآمد و گاه روزها و روزها می گذشت و جان می گذاشتم بر سر هر مضراب و پروای نگاه نداشتم تا برسم به انتها و بال کبوتری شاید و بعد دست خوش ، چشم بدوزم به چشم تقدیرم و ابد الی الابد ، نفرین است زندگی .و هر تولد تاوانی بود بر گرده ام و هزارتوی نفرینی که رهایت نمی کند مگر به شرط آتشی که بیفروزی از تن و شعله شعله بسوزانی هر بار رفت و آمدت و را و هر بار مرگ و تولدت را .

من تقدیرم را نه چشم در چشم و نه آشکار ، که از پس پرده و حبس نفس دیده و چون به لرزش پرده رو به من کرده بود ، گریخته بودم . گریخته بودم تا امشبی که مرگ ها از سر گذرانده ام و هر بار تولدی دیگر مرا کشانده بود به پس همان پرده و همان نفسی که حبس می شد و همان پرده ای که می لرزد و هر بار من بودم که می گریختم تا باز گردم و همان پرده...

آغازش شاید باز می گشت به آغاز جهان و اولین روز . نوشتند عاشق یعنی حسرت همیشه... حسرت هر روز... حسرت بود و نبود . و معشوق یعنی برهوت که دریا دریا هم سیرابش نمی کند و سبزش نمی کند و هر چه ببخشی نه به چشمش می آید و نه به کارش ، سنگین دلی که هیچ نمی لرزد و نمی تپد و نمی خواهد .

و هیچ دلش نمی لرزید و نمی تپید و نمی خواست و هر چه می کردم بیهوده بود و هر چه می نواختم بی ثمر . آمدنم به بهانهء ساز بود و تعلیم و می آمدم که بیاموزم و می آموختم هر روز ، که زندگی نفرینست وقتی چشم می دوزی به دستی که نمی توانی بگیری و می آموزیش که چگونه گلوی ساز را بگیرد انگار که گلوی تو . و زندگی نفرین است وقتی دستش را انگشت به انگشت روی پرده ها می گیری و بهانه استساز و بهانه است نغمه و بهانه است زندگی . روزها و روزها ، زندگی ، هزاران نغمه و هزاران پرده که باید بیاموزیش چگونه بنوازد و چگونه بگیرد و هر بار رفت و آمدت ختم به مجلسی شود که عروسش او باشد و تو تنها باید بنوازی و چه فرق می کند که داماد که باشد؟ و هر بار همین...

به صدای نفسم و گر گر پرده یک جفت چشم برگشته بود سوی من و نگریخته بودم من . نگریخته بودم من که سلامانم و پسر بزرگ امید و شعله ور ساز می زنم امروز که آمده ام بر در این خانه تا تقدیرم را به آتش بنوازم و شاید... شاید... شاید... ابد الی الابدی نباشد دیگر و باز نگردم .

به صدای آژیر و فریاد چشم بستم و حالا فس و فس اکسیژن است و سوال و جواب .

قصد قبلی؟ بله داشتم . هزار بار .

 

/ 38 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامران

چه غمگنانه است وقتی در باران به تو چتر تعارف ميکنند ¤¤¤ شب يلدات خوش پرديس جان

نگار

تو را کدام باران ؟؟؟

بازم ميام !

پرديس می بينم که از دست رفتی ... بيا به روز کن بابا

ميم.الف

سلام.يک ساعتی ميشه دارم اين وبلاگو ميخونم. هرچه پستها رو عقب تر ميرم بيشتر جاری ميشم اينجا! يعنی اين نثر منو ميکشونه و نگهميداره. يه پنجره از خونه م رو به اينجا باز کردم که هرچندوقت ديد بزنم.البه با اجازه ی خانم نويسنده.

تازه های ادبی

. 田田田田田田田田田田田田田田田田 سلامتاره های ادبی به روز شد یاعلی 田田田田田田田田田田田田田田田田

خليل جليل زاده

سلام باتوهم بروزم وبي صبرانه منتظر حضورتان درضمن آماده ي تبادل لينك هم هستم