چه دروغ ها...

چه دروغ ها... دوستت دارم... هرچند آنقدرها هم دروغ نیست و لب هایت را دوست دارم همیشه که شیرینند و پر و هیچ نمی پرسند و دندانهایت را که سفیدند و شیر... دوستت ندارم وقتی که چشمهای او که به خوابم هم دیگر نمی آیند را می دانم که بیشتر از لب هایت و دندان هایت دوست می دارم و حتی گذشته از چشمان او چشمان خودم که باز باشند و نگاهت کنم دیگر چه فرق می کند که کجا را دوست دارم و کجا را نه؟ چشم هایم که باز باشد چشمهایت را می بینم که باز یا بسته یاد گوساله ای می اندازندم که می برند سر ببرند و آنقدر گوساله است که نمی فهمد . آنوقت است که دلم بهم می خورد و هاج و  واج هم که بمانی چه شد بیشتر شکله گوساله می شوی... وقت هایی که خیال می کنی اشتباهی کرده ای و می خواهی از دلم در بیاوری که دیگر اشکم را در می آورد . داد می زنم گمشو... ولم کن... گمشو... صدایم بالا نمی آید و تو همان جا که نشسته ای نشسته ای... می گویم برویم قدم بزنیم چون زشت است که بگویم برو بیرون و باید با تو بیایم بیرون تا زشت نباشد و بروی . دست هایمان کنار هم آویزان آنقدر بالا و پایین می پرند که تو دستم را بگیری و من دستم را بکشم و تو که گوساله ای خیال کنی بازیم گرفته و لوندی می کنم و هی دستت بدود پی دستم و آخر حرصم بگیرد و جنازهء انگشتهام را بگذارم روی دوش انگشتهات و به درک... ماله تو...


_ برویم چیزی بخوریم؟

گرسنه نیستم ولی تو فکر می کنی که هستم و می رویم . ساندویچت را که گاز می زنی می گویم همیشه فکر کرده ام که یک نفر باید خیلی عاشق باشد که بتواند غذا خوردنه دیگری را نگاه کند اینقدر که حیوان می شویم اینجور وقت ها... خیال می کنی که می خواهم بگویم خیلی عاشقم و می خندی... می گویم من دیگر نمی توانم... بقیه اش ماله تو... سهم مرا هم تو می خوری و من نگاه می کنم...

غذا خوردنه تو را نه... گوساله ای را که سرش را فرو کرده توی آخور و نمی داند که به کجا می برندش... راه که می افتیم می دانم که دیگر نمی بینمت... می دانم که گاهی دلم تنگ آن لب و دندان خواهد شد و وسوسه می افتد به جانم که شاید گوساله نباشی دیگر و هی به خودم نهیب خواهم زد که گوساله آخرش می شود گاو دیگر و چه فرق می کند؟

ترکت می کنم... بی حرف... یادم می آید که ترکم کرده... بی حرف... می گویم که لابد به چشم او من هم گوساله می آمده ام وقت هایی که نگاهش می کرده ام و وقت هایی که می خندیده ام و وقتهایی که غمگین می شده ام و همیشه که دوستش داشته ام...  دلم می سوزد برای او...  دلم می خواهد پیدایش کنم و بپرسم چطور توانسته کسی را پیدا کند توی این طویله که گوساله نیست و می تواند بنشیند رو به رویش و غذا خوردنش را نگاه کند و حتی قاشق قاشق غذا بگذارد دهنش و از خوشی دلش غنج بزند و باز هم نگاه کند؟

چه دروغ ها... دوستش داری؟ نه گمانم... چشم تو را هم شیرینی لب ها و شیری دندانها گرفته . بگذار سرما که خورد و بوی چرک پیچید بین دندان ها و لا به لای نفس ها آن وقت بگو دوستش داری و من که می دانم نداری و چه دروغ ها که نمی گویی... زندگیست دیگر... چه می شود کرد...

 

/ 40 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کامران

میشکنم و بند میخورم مدام وصله وصله است تنم دلم تمام حس شاعرانه ام ### به روزم

هديه

زندگيست ديگر...چه ميشود کرد...

iman

بابک ملک‌زاده

اين چی چی اقليماست؟ چرا آپ نمی‌کنی مثل بچه‌ی آدم؟ دختر آدم!

نيمولی

اینجا که میگی: ... ساندویچت را که گاز میزنی..... این ساندویچه یه جوریه... سکته ایه! به جاش مثلا میتونی بگی ... یادم نیس چی باس بگی یه کلمه های خوبی هس واسه این قضیه....

misha

سلام اولین باره برات پیام میذارم ولی خیلی وقته نوشته هات رو دنبال میکنم خیلی لطیفی . مواظب دلت باش

فاصله يک نفس تا کليسا

´¸.•´¸. •*¨) ¸. .•*¨) * . . *¸. .•*¨) ´´´´´´´´´´¸.•´ ¸. •*¨) ¸. .• *¨) [بوسه]* . * .* ¸. .•*¨) * . ______________________فاصله یک نفس تا کلیسا______________________ ´¸.•´¸. •*¨) ¸. .•*¨

آرش

چرا لينک منو پاک کردی؟

آلبای

مهربان همنوع بپاس این حرفهای شما، دوست واقعی مادر است کسی که بی ریا خوشبختی دوستش آرزو کند و بخاطر خوشبختی دوست وقت بگذارد. دوست واقعی کسی باشد که هرگز با دیدن یا ندیدن دوست ازدل دوست دلسرد نباشد و چون موفقیتو شادی دوست بشنود؛شاداب باشد و دلگرم از رضای دوست... همیشه آرزو کنیم با همه دوست باشیم ودردل هر کسی دوست داشتنی،برای دوستان آرزو کردنی باشیم ودردل دوستان مقدس گردیم،هرگز در تمام عمر دوستان نبینیم اما احساس داشته باشیم با سنبل دنیا دوستیم. دوست گرامی، آیا میدانی چرا همه خدارا دوست دارند؟ چون هیچ کسی خدایی را ندیده ماهم شمارا دوست داریم ترک مزدیسنی از سوئد [گل][گل]