توتستان...

_ من کشتمش... هیچ هم پشیمان نیستم...

سوز سردی می آمد و قبرستان خالی بود . جا به جا از زیر برگ ها گوشه و کنار سنگی بیرون زده بود که می گفت اینجا کسی مرده خوابیده . هوا آنقدر تاریک شده بود که دیگر فقط هاله ای از صورت مردی که رو به رویت نشسته بود را می توانستی ببینی و من فقط هاله ای می دیدم از صورت و حفره ای سیاه که جای چشم بود و حفره ای سیاه تر که چشمبند بود روی چشم چپ کور . روز اگر بود و تابستان سایهء توت چتری م یافتاد روی سنگ... روی من... گله به گله توت چکه می کرد روی ما... انگار که خون... چه مردهء شیرینی باید باشد... چه دل سرخی... دوباره گفتم :

_ من کشتمش و هیچ هم پشیمان نیستم...

با سنگریزه هایی که جمع کرده بود تق تق می کوبید روی سنگ و بازی می کرد . یک کدامشان را می کاشت روی نام و دیگری را روی تاریخ تولد . بعد می خواست یک چشمش را ببندد که یادش می آمد یک چشمش همیشه بسته است ، چین خنده داری می داد به صورت و به جایش یک لپ را پر از باد می کرد و انگشت وسطی را می کرد گیره و شست را گیر می داد بهش و یکهو رها می کرد . سنگریزهء تولد می پرید روی سنگریزهء نام و پوفه محکمی می کرد و دوباره سنگریزه ها را می کوبید روی سنگ و می چید روی نام و تاریخ .

_ هیچ وقت نفهمیدم که چرا تاریخ تولد را می نویسند روی سنگ . یا حتی تاریخ فوت را . اسم هم به نظرم زیادیست . آدمی که مرد... یا کشته شد... یا خودش را کشت دیگر توفیری نمی کند با بغل دستیش که خودش را کشته یا کشته شده یا مرده... همه مرده اند و مرده هم که با مرده فرقی ندارد . اگر اسم نمی نوشتند یا تاریخ ، آن وقت می توانستی همه جا با مرده ات باشی . می توانستی بروی آن سر دنیا و خیالت راحت باشد که می تواند بیایی سر خاک عزیزت... یا دشمنت... یا بچه ات...

هنوز حرفم تمام نشده که پوفه محکمی می کند و تق... دو تا سنگ می خورند به هم . حواسش به من نیست . چه فرقی می کند؟

_ حالا که داریم می رویم چه فرق می کند که خودش مرده باشد یا من کشته باشمش؟ او هم خودش خودش را کشت... بسکه دوست داشت لیلی را... بسکه دوست نداشت لیلا را... شوخی شوخی خودش را کشت... به دست من که دست خودش بود... یکی کل کشید.. .کی  لی لی لی لی... لی لی... لیلی... من ولی لیلام...  اصلن از خودش بپرس... امیر خان که از حبس در آمد گفتم دیگر تمام است لیلی... گفتم خودم می کشمش... گفتم خدا بیامرزدت لیلی... به چشمهایش نگاه کردم و گفتم خدابیامرزد لیلی شما را... هر چه خاک لیلی ست بشود بقای عمر امیر خان... اخم کرد... دست آورد پیش که گردنم را بگیرد... من اما پرنده بودم... پریدم سر دیوار و گفتم زکی... دیگر دستت نمی رسد به من... به لیلا...

دیگر تاریک تاریک شده بود و چشم چشم را نمی دید... چشم بند را هم نمی دید... نه ماه و نه ستاره... هو هوی سنگین باد و آسمان سرخ... برف خواهد بارید...

_ مگر می شد جور دیگری بشود؟ امیر خان قتل کرده بود محضه خاطر لیلا... شب به شب که می آمد از پشت پنجره نگاهش می کردم مرد را... خسته خسته می آمد و  نگاهم می کرد مرد... قد می کشید... می شد سرو... می شد صنوبر... می شد مرد... آن روز هم که کشت گفتند برایم که چطور قد کشیده و قمه کشیده و شاهرگ بریده که خون بپاشد روی دهان بی چاک هر که پرندهء امیر خان را بخواهد جلد کند...

پوف... تق سنگ ها باز در آمده بود و نه نام را می شد دید و نه تاریخ را... خط به خط سپیدی می برید شب را و می بارید... شانه به شانهء شب برف می نشست...

_ امیر خان را که بردند مردی نمانده بود... آقام یک روز آمد و گفت تمام شد... گفتم خاک به دهانت... خاک... خاک... و چنگ چنگ موهای سیاه می ریخت روی خاک باغچه... به یک هفته نکشید که شدم لیلی... لیلی لیلی از دهانش نمی افتاد... من لال بودم... کر بودم... کور بودم... لیلی او بودم... لیلی که بزرگ تر شد شنیدم امیر خان حبس است نه آن دنیا... گفتم خاک خاک خاک... خودم را بکشم  یا لیلی را؟ او را یا امیر خان را؟ گفتم خاک... مشت مشت موهای سیاه می ریخت روی خاک باغچه... امیر خان که از حبس در آمد گفتم خدا بیامرزد لیلی شما را... لیلا مرد دارد و هلش دادم... با دست های لیلی هلش دادم از سی و شش پله پایین و به پلهء سی و ششم که رسید شده بودم لیلا... لباس سفید پوشیدم و باز کر بودم... کور بودم... کل می کشید کسی... من بودم... کی لی لی لی لا... لیلا... لیلا... رفتم پیشواز مردم که قد بکشد... که بشود سرو... که بشود صنوبر... خدا بیامرزدت لیلی...

برف نشسته بود روی ما... روی من... روی او... روی سنگ... روی سنگستان... شانه به شانهء شب برف می نشست...

 _نشستم پشت پنجره و شب به شب امیر خان نیامد... خدا بیامرزدت امیر خان... چه کسی تیشه زد به ریشهء سروم؟ خدا بیامرزدت امیر خان جلد کدام بامی که دیگر گذرت به کوچهء لیلا نمی افتد؟ حساب پنجره نشینی که از دستم در رفت ، در را باز کردم و بستم... هی باز کردم و هی بستم... هی باز کردم و گردن کشیدم هی سر دزدیدم و بستم... هی صدا آمد و در باز کردم... هی صدای امیر خان نیامد و در بستم... در را باز کردم و رفتم تا سر گذر و نیامد... در بستم و نیامد... رفتم و آمدم نیامد... کوچه به کوچه در باز کردم و رفتم و نیافتم و کوچه به کوچه بازگشتم و نجستم و در بستم... یک هو به خودم آمدم دیدم شده ام کفتر کوچه ای... از این بام به آن بام به دنبل موچه آشنایی که نمی آمد به گوش...

چشم خط خط سفیدی می دید و سرخی و سیاهی... چشم نمی دید... چشم بند نمی دید... سنگ نمی دید... برگ نمی دید... پوفی نمی آمد و تق تق سنگ که از نام به تولد... به وفات... به نام پدر... به مرد... به سرو... به لیلی... به کشتهء لیلی... به لیلا... به امیر... به امیر خان...

_ رفتم و رسیدم... تکیه اش را داده بود به دیوار کاهگلیه خانه خرابه... گفتم ها؟ که چه؟ تو قتل کردی من حبسش را کشیدم... ما حبسش را کشیدم... حالا نگاه نمی کنی هم بندت را؟ نگاه نمی کنی؟ نگاه نمی کرد... گوشهء سبیل باریک سیاهش را می جوید و نگاه نمی کرد... گفتم تو عفو خوردی و آزاد... من چه؟ لیلی را کشیدم بالای دار... خودم کشیدم... خودم... نگاه نمی کرد... گفتم مگر تو فقط خون کردی؟ پس من چه؟ نگاه نمی کرد... پس آن کشتهء لیلی چه؟ آن سی و شش پله؟ انصاف بده آخر... نگاه نمی کرد... نگاه نمی کرد... دست دراز کردم و کاش نگاه نمی کرد... مرده بود... مرده بود امیر خان... چشم هایش می گفت که مرده است امیر خان و وااااای... وااااای گلم وااااای... دست دراز کردم و گلویش را گرفتم... مرده بود امیر خان... جان نداشت... نا نداشت... نفس نداشت... مرده بود امیر خان... خودش گفت... دستهایم را می بوسید و جان نداشت... نا نداشت... نفس نداشت... مرده بود... من کشته بودمش...روز بود... تابستان... یک سبد توت سرخ چیدم و نشستم پشت پنجره...    

  

/ 24 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خیال

چرا نمی نویسی دخترم؟

سلام همسایه ها

سلام.با برگی از زندگی شخصی ام آپم.سر بزن و نظر یادت نره دوست خوبم[گل]

کامران

اي مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب من سردم است پيرهنت را به من بده اينجا ميان موزه‌ي شب خاك مي خورم يك شب هواي پرزدنت را به من بده (بهمن ساکی) ### به روزم

ممد

اندرمیان با دانشگاه نامه باز آمد

آلبای

سلام همنوع گرامی از وبسایتی که دارید تبریک میگویم وامیدوارم دیگر جوانان ایران از سالحشوارنی چون شما الگو برداری کنند. همنوع گرامی این قسمت از وبسایت شماخیلی شباهت دارد به پرونده دختر عاشقی که بپاس عشق وآبرویش در زندان منتظراست به سن تکلیف رسد تا اعدامش را خدای اسلام قبول نماید! ای انسان پاکدل هر شخصیتی باشی، آفرین بر پندار شما و تشکر از کردار شما و درود بر نوشتار شما... ترک مزدیسنی از سوئد [گل][گل][گل][گل]

آلبای

سلام همنوع گرامی از وبسایتی که دارید تبریک میگویم وامیدوارم دیگر جوانان ایران از سالحشوارنی چون شما الگو برداری کنند. همنوع گرامی این قسمت از وبسایت شماخیلی شباهت دارد به پرونده دختر عاشقی که بپاس عشق وآبرویش در زندان منتظراست به سن تکلیف رسد تا اعدامش را خدای اسلام قبول نماید! ای انسان پاکدل هر شخصیتی باشی، آفرین بر پندار شما و تشکر از کردار شما و درود بر نوشتار شما... ترک مزدیسنی از سوئد [گل][گل][گل][گل]

بی نشان

واقعا خواندن مطالب با این فونت و پس زمینه مشکل است. با روایت به روز هستم.

لاله

خیلی عالی بود.به ما سر بزنیدwww.contrastltd.com

یلا

خیلی مسخره بود