ناژو

مادربزرگ مادربزرگم یک درخت بود... می گویند چوپانی روزها و روزها به هرکجا که می رفت صدای گریهء نوزادی را می شنید و عاقبت در آستانهء دیوانگی با تبر افتاد به جان درخت صنوبری که به خیالش صدا از آن می آمد و مادر مادربزرگم را در حالی که دیگر از گرسنگی و گریه به حال مرگ افتاده بود توی شکم درخت پیدا می کند...

همه می گفتند که باید سرش را با سنگ له کند ، چونان که سر ماری را زیر گهوارهء نوزاد ، چرا که بی گمان شیطان زاده ایست که قحطی و بدبختی به همراه می آورد وگرنه آدمیزاد توی دل درخت چه می کند؟

چوپان اما با همهء ترسش نتوانست کودک را بکشد و از طایفه ای به طایفهء دیگر کوچ کرد تا رسید به سرزمینی که کسی چیزی نشنیده بود از دختر درخت و ماندگار شد . مادر مادربزرگم نوزادی شیرین بود ، به شیرینی هر نوزاد دیگری و بر خلاف گمان چوپان هیچ چیزش یادت نمی آورد که زندگیش را از کجا آغاز کرده ، البته جز موهای سبز درخشانی که جوانه های تازه رستهء بهاری را می ماند زیر باران ریز فروردین...

اسمش را گذاشتند ناژو و مادرش _ زن چوپان _ موهایش را آنقدر با سدر و حنا و گل بابونه شست که دیگر چیزی از آن سبزی اولیه به جا نماند . زود زبان باز کرد و روی پاهایش ایستاد و کم کم قد کشید . چوپان تمام عمرش از این می ترسید که ناژو جایی ریشه بدواند و یا ناگهان از سر انگشتانش جوانه های سوزنی صنوبر سر برآورند . ناژو اما هیچ نمی دانست از این همه دل نگرانی و به آرامی بزرگ می شد . دختر ساکتی بود و تا مخاطب قرارش نمی دادی حرفی نمی زد ، می شد که ساعت ها خیره به نقطه ای بماند و خیال ببافد و ببافد . روزی چوپان _ پدرش _ پس از ساعتها جستجو در حالی یافتش که چکاوکی روی شانه اش لانه ساخته بود ، این حالش چوپان را چنان بر آشفت که سپرد دیگر به حال خود نگذارندش . از آن پس همیشه کسی را می دیدی که مشغول حرف کشیدن از ناژوست... ناژو امروز هوا چطور است؟ ناژو مادرت دیشب چه می گفت؟ ناژو کیسهء آرد را کجا گذاشتی؟ ناژو آب آوردی؟ ناژو کدام برهء بهاره به نام توست؟ ناژو پدرت کجا رفته؟ ناژو چرا رفته؟ ناژو... ناژو... ناژو...

بزرگترین ترس ناژو در زندگی آتش بود و این ترس را از همان نوزادی چنان به همه فهمانده بود که هیچوقت در حضورش آتشی افروخته نمی شد . همیشه آتش را در اتاقی در انتهای خانه روشن می کردند و همان جا نان یا غذا می پختند . زمستان ها هم چوپان و زنش همان جا می خوابیدند و ناژو را در اتاق زمهریرش با خیالاتش تنها می گذاشتند .

به رغم همهء اینها می شد گفت که ناژو دختریست معمولی که حال و هوایش بیش از آن که به طبیعت عجیبش مربوط باشد به سن و سالش بر می گردد .

چشمهایش همان چشمهای خاکستری نوزادیش باقی ماندند و موهایش به لطف پشتکار مادرش _ زن چوپان _ سیاه سیاه بود با برق سبزی که هر چه کردند نرفت ، قامت بلندی داشت و اگر از زیباییش تعریف می کردی گونه هایش گل می انداخت و عطر تلخ و سنگین کاج تلخ تر از هر زمانی می پیچید در مشامت .

گفته بود: بانوی شعله و آه های خاموش و فراموش... نگاهت مخمل خواب ، نگاه کن مرا... نگاه کن مرا...

و ناژو هر چه نگاه کرده بود جز همان غبار بطالت همیشگی پاشیده بر ثانیه های زندگی هیچ ندیده بود .

و باز گفته بود . باز گفته بود . بانوی شعله و آه های خاموش و فراموش... نگاه کن مرا... نگاه کن مرا...

و پریشانی حکم جان را دارد برای جان های شیفته و از روزمرگی گریخته .

پریشان شده بود ناژو و بین آنهمه غوغا به دنبال سکوتی می گشت که صدای او بود و نمی یافتش .

و باز گفته بود : بانوی تلخ و شیرین عطر و نفس... نگاه کن مرا... عطشم شد آتش و گل های آتشم هیچ به چشمت نمی آید ، نگاه کن مرا که به قامت ایستاده ام شعله ای تمام در برابر شعله ات .

و ناژو باز هیچ ندیده بود الا سپیدار رقصانی که تن به نسیم سپرده بود و دورتر ها اناری که بی وقت گل داده بود .

_ نکند نسیمی و می خواهی این بار ، مرا به بازیت بگیری؟

ناژو گفته بود و نسیم هو کشان خنده کرده بود و بس .

_ پس تویی سپیدار... نجوایت را اینبار محض شیطنت در گوش من زمزمه کردی؟

و سپیدار تنگ تر پیچیده بود در نسیم و بی صدا زمزمه کرده بود.

مانده بود انار و ناژو نگاهش کرده بود... و پیچ خورده بود و تاب خورده بود و گل به گل آتش گرفته بود انار...

_ این نگاه من... دیگر چه؟

_ دیگر خنده ات... دیگر عطرت... دیگر تپیدن های قلبت... دیگر نفسم با نفست... دیگر عذر قدمت به حسرت... به شرمساری... که قدم اگر رنجه کنی قدمی ندارم به پیشواز .

و ناژو خندیده بود... چنان که می خندند تا دل بلرزانند و لرزیده بود زمین و لرزیده بود آسمان و لرزیده بود هفت دریا و لرزیده بود درخت و غبار برف باریده بود از شانه هاش بر زمینی که یخ بسته بود .

دیده ای چطور به وقت بهار پوست می ترکاند نهال و سبزی می دود زیر پوستش و لبخندش می شود جوانه های تازه سر زده و بعدتر چطور قهقهه می زند به شکوفه؟ ناژو پوست ترکانده بود . تازه شده بود . شکوفه شده بود . و آب می شد از نگاهش سرما . گر می گرفت تنش و چوپان مدام می گفت حواستان به ناژو باشد . حواستان به ناژو باشد .

آرام آرام فرو می رفت در سکوتی که صدای او بود و دور می شد و نزدیک می آمد... دورتر می شد و نزدیک تر می آمد...

_ بانو... بانوی تلخ و شیرین زندگی و مرگ ، آب هیچ است ، خاک هیچ است ، نور هیچ است ، زمزمه هیچ است ، آه هیچ است ، جان هیچ است ، آنجا که تو آبی ، تو خاکی ، تو نوری ، تو زمزمه ای ، تو آهی ، تو جانی . بانو... بانوی به تمامی شعله ، تو که شور سوختنی ، تو که خنکای تسکینی ، تو که شرنگی ، تو که نوشی ، سزا نیست که پارهء نخست را بی دریغ دهی و پارهء دیگر را دریغ .

و چوپان دیده بود که چطور نیمه شب ناژو قدم به باغ گذاشته و با هر قدمش لرزیده بود بر خود انار و لرزیده بود بر خود چوپان و تا برسد به درخت نه برگی به شاخه ها مانده بود و نه گلی . یک آه بود در میانه که رو به مهتاب برخاست و تا چوپان خود را برساند ناژو شاخه های تیغ آجین بی جان را در بر کشیده بود و می سوخت بر بستری از برگ و گلبرگ .

باقی را به تلخی سکوت می کند مادربزرگم... نمی گوید که چطور چوپان خاک می پاشد بر آن جان سوخته و پتو می پیچد به دور آتشش تا خاموش شود . نمی گوید که چطور پوست کز می خورد و چروک می افتد و می پیچد در خود . نمی گوید که هیچ نمی ماند از آن برق سبز موهای سیاه . نمی گوید که پلکها تا همیشه دوخته می مانند و صدا باز می گردد به هزار توی حنجره و دیگر بر نمی آید . نمی گوید که چوپان باز آوارهء سرزمین هایی می شود که شنیده اند حکایت دردانهء انار را و نمی گوید که چطور ناژو خشک می شود و خشک تر و خشک تر ، تا روزی که بار بر زمین می گذارد و می شود دانه تا بکارندش در دل خاک و ترکه اناری بر سرش سایه می کند . نمی گوید که چرا همه صدایش می کنند انار بانو و نمی گوید که چرا سبزی موهای مرا هیچوقت کسی سدر و حنا و بابونه نگذاشته که برود.

بعضی چیزها را نباید پرسید ، می دانی... شنیده ای... با خودت داشته ای ، از همیشه و تا همیشه...

من؟ ناژوام...

نسبم؟ درخت...

* بیست و چهار سالگی را تا آخرین روز مزه کردم... طعم خاک اره می داد... طعم خاکستر...از امروز من بیست و پنج سالگی را روز به روز خط می زنم... و اقلیما سه سالگی را...

/ 61 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جيران

تو اراده کنی من ميليون تا پُست ميزنم تو وبلاگم ! تو بخواه ! تو اراده کن !

بی نشان

سلا خيلی وقت بود نتونستم بيام ولی داستانهاتون واقعا عالی شدن . شما هم سری بزنید.

کولی پابرهنه

سلام .. در نوشته ات لذت کوچکی یافتم و زيبا یافتم نوشته ی شمارا در سبک خودش .. با آن مدتی را سپری کردم .. امیدوارم که تو هم در نوشته های وبلاگ من این لذت را بیابی.. (شما هم اگه دوست داشتی به کوير دل ما هم سری بزن .. خوشحال ميشويم از ديدن رد پايت بر روی ريگهای بيابانيم ...) اميدوارم که باز هم شاهد نوشته ای ديگر از شما باشم ...[kooli] ------ با گذاشتن لينکم چطو ر ..؟ موافق اگر بودی و از کويرکده ی دلم خوشت خوشت اومد خوشحالتر ميشم اگه رد پايی از من در .... تو بماند يادگار .. ---------------------------- یه گروه هم هست که من و جمعی از دوستان اونجا جمع شدیم به نوعی با هم در ارتباطیم به نام پابرهنگان .. آدرسش اینه ..> http://groups.yahoo.com/group/paberehnegan خوشحال میشم که آنجا هم ببينيم شما را

جيران

حالا ما اراده ميکنيم !

کوتاه يا فی المثل ژان پير لئو

ناژو! راحا سينا پاچان ( رضی عن الله ) می گفت: «انسان از حيث مرتبه ی وجود ، ناشی است . نشاء می شود ، نشت می کند ، منشا دارد و انعشاب ...» خوب می گفت و البته می گفت « آدم که سر سبزی داشته باشد ، مگر نه اينکه سر سبزی مصیبت مفصلی است ؟» و اضافه می کرد مرد مذکور النقل زيادی ناقل : « ماجرا، ماجرای ديالقتيق باد ۴۰ روزه و برگ های سرسوزنی است »...ناژو! هان . همين . چنين گفت مرد اهل پاچان.

sherry

خيلی زيبا بود و ايده ی نوئئ داشت، اما يک بی منطقی توش من رو آزار داد، که گفتی مادر مادربرزگت و اگر اينطور بود و از بين رفت پس اين نسل های بعديش چطوری متولد شدند؟!!!!!

درنگ هاي نابهنگام

پرديس جان...فردا که می آيد شايد ديگر نباشم مدتی را.نوشتنم نمی آيد خودم را.هرچه ذهنم را گرفت و آمد برايت اينجا باقی می گذارم.سرباز می شوم انگار.نيستم تا ناژوهات را چند بار و چند بار ديگر بخوانم.نيستم که باشي.نيستم که کار هرشبم ضرب خودم شود در سطر سطر دوستانی چون شما.نيستم تا تنهاييم را با همين ضرب و جمع ها خوش باشم.نيستم و باز هم انگارم می رود تا همين نزديکی.تا اقليما گونه های يک دختر.يک پرديس.برام دعا کن.

کامران

آن که در غبار می آيد اسبی است که نعش مرا به دنبال می کشد تو فقط چشمهايت را کمی تنگ ميکني تو فقط در غبار سرفه ات می‌گيرد تو فقط جامه ات را از غبار می تکانی تو فقط... ¤¤¤ بيست و پنج سالگی مبارک پرديس جان...من همون هندی نويس سابقم که بالاجبار خونمو عوض کردم...خب...غرض اينکه بازم ميخوام شعرای تکراری و داستانای هنديمو بخونی.نخوندی هم...خب ميل خودته ولی من لينکتو ميذارم که مثل هميشه بخونم داستاناتو...برا ناژو يه چيزی تو ذهنم دارم که بعدا مينويسم...خوشحالم کن

ابوذر

منم يخ کردم از اين اتفاقی که تعريف کردی! آخرش...تو که هستی،‌ بقيه چطورن؟ همه عمرشون به دنيا بود؟