ليلوا...

و آنگاه نوزادانی با دندان نیش و کژدمی در مشت از مادرانی مرده... و چه دنیایی باید باشد؟

ورق ها را که می چیدم زیر چشمی نگاهی هم به مشتریم انداختم . از آن پیر دختر هایی که به امید در آوردن اسم پیر پسری به سراغم می آیند و چشم هاشان پر از آرزوهای ترش کرده و ته گرفته است که له له می زنند برای وعده ای دور یا نزدیک که من از فالشان بخوانم نبود . پوست شیری و بی چروک... چانهء باریک... دهان کوچک و لب هایی بی رنگ... بینی کشیده... چشم هایی به غایت مشکی... انگار که دو چاه عمیق با سوسوی ستاره ای آن ته ته ها... بالای چشم ها جای خالی دو ابروی کمان و بالاتر سپیدی کله... جا خوردنم را که دید خنده ای کرد و گفت اگر همان کسی باشید که به من گفته اند داستانی خواهید داشت برای تمام آنچه بر من گذشته .

قهوه تان را بخورید...

نمی شود گفت چند ساله است . بیست را رد نکرده اما می شود هم گفت که از پنجاه گذشته . چند ساله ای تو دختر؟

نه . از قماش دیگرانی که هر روز می آمدند و داستان های تکراریشان را من از حفظ تکرار می کردم نبود . نمی شد چشم هاش را خواند و گفت احساس پوچی نکن . هر جور که فکر کنی همان می شود . نمی شد گفت سفر کرده ای داری . اسمش یا الف دارد یا میم و یا دال... و اگر نداشت پس حتمن ش یا ر . صدای پایش دور و نزدیک می شود . گاهی می آید به سوی تو و گاهی دور می شود و دید که امید شعله می کشد در چشم های مشتاق و بعد فرو می نشیند به اخمی... دل سوزاند و نه... می آید... ورق ها می گویند هفت وعدهء دیگر . یعنی چند روز؟ هفت روز یا هفته یا ماه یا سال دیگر... ولی می آید . و بعد... نذر کن دختر... نذر... عکست را بگذار لای فلان صفحه از فلان کتاب و هر صبح چهار بار آب بریز به چهار طرفت و... نمی شد .

آینده را نمی خواهم برایم بگویی... گذشته ام را بگو . داستانی به من بده برای به خاطر سپردن... او بود که می گفت .

چشم ها را بستم و من نبودم که می گفتم...

صبح دل انگیزیست... خاک خیس از باران دیشب است و آسمان بی لک... بو که بکشی عطر سبزهء تازه دمیده مشامت را می نوازد . تو اما نه خیسی خاک به چشمت می آید و نه هیچ شبدر چهار پری می تواند که سر شوقت بیاورد . در سکونی و سکوت . انگار که سنگ . چشمت اما هنوز بی قرار است و در انتظار... آسمان را گاهی می کاود به امید لکهء سپیدی که بیاید نزدیک تر و باز نزدیک تر... و بشارتی فریاد شود از گوشه ای که : درناها...

لیلوایی دختر انوشه... کودکیت بر گردهء اسب گذشته و به تاختن . مادرت سیمروست... دختر خشایار که گریخته با انوشه و چشم هایت به او رفته . به وقت زادنت زیر گل های آتش انار چشمهاش مانده به آسمان و چه باران ریزی می بارد... فصل آمدن درناهاست . هنوز دویست سال مانده تا سال ستارهء دنباله داری که پسر خدا زاده خواهد شد...

انوشه دوستت دارد . چشمان سیمروست که نگاهش می کند وقتی نگاهش می کنی . سیمرو را دوست تر داشته . پس دوستت ندارد . دو پاره می شود و شبی که چشم های سیمرو خیره می شود به تیغی که بر گردنت گذاشته تاب نمی آورد و تیغ بر قلبش می نشاند... باشد که دوستت داشته باشد . هفت سال گذشته از آن سالی که درناها نیامدند و تو آمدی...

انوشه تیرانداز ماهری بود... تو هم . سیمرو چنگ نواز قابلی بود... تو هم . چنگ مادر و کمان پدر... گرسنه نمی مانی . سوار بر اسب صحرا به صحرا بزرگتر می شوی . روی زمین می خوابی... زیر آسمان... باران که ببارد صخره های بسیاری هست که پناهت می دهند . هوا که سردتر بشود غار پیر بابا می شود ماوایت و در سکوت سنگ ها و نجوای شعله ها صدای چنگت می پیچد در هفت صحرا .

پچ پچه ها شروع می شود . دیویست به شکل انسان که با صدای چنگش سواران را به اعماق دره ها می غلتاند . پریزادیست رانده شده به گناه عاشقی بر پسری از پسران انسان . بالهای شکسته اش را می شود شب های مهتابی دید که هنوز می درخشند . پیر جادوییست که خون انسان می خورد ، با آوازش می کشاندت به دور افتاده ترین صخره ها و چهره به چهره اش که بشوی دیگر دیر است برای گریز .

لیلواست... دختر انوشه و سیمرو... و داستان آن نفرین قدیمی که نمی دانی از کجا سر بر آورده . تا درناها باز نگشته اند باشی و دو پاره... عاشق و معشوق... دوست بداری و دوستت ندارند... دوستت بدارند و دوست نداری... و مرگ همنشین همیشگی ات باشد و در برت نگیرد...

و دو پاره ای... به لطافت ابریشم و به سختی سنگ . شبی از شب های آذر که باد بوی خون را با خود به غار پیر بابا آورد بیست و یک سال گذشته بود از آن سالی که درناها نیامدند و تو آمدی . چنگ را کنار گذاشتی و نفرین جان گرفت... سواری که می آمد هم او بود که تا درناها نیامده اند دوستش خواهی داشت و دوستت نه . غرق در خون... چرایی و چگونگی اش را هیچ وقت نه پرسیدی و نه گفت . پیش پایت که از اسب به زمین افتاد انگار که تمام این سالها اگر معنایی داشته اند برای همین یک لحظه بوده . اسب را بستی به سنگی همان نزدیکی و او را _ کاش می شد ببندیش به سنگ _ کشاندی تا کنار آتش... روزهای بعد به نواختن چنگ گذشت و تیمار مرد . و اولین بار بود نه؟ اولین بار که دستت می خورد به دست کسی... پرسید نام تو چیست دختر؟ گفتی لیلوا؟ گفتی؟  

رنج را شناختی . و فراق از همان لحظه که بوی خون به مشامت رسید شروع شده بود . دستت از کمان کوتاه شد . لیلوا بود و چنگش که می نواخت . تا توانست که بایستد بار سفر بست و تو هر روز راهی را نشانش می دادی که پس یک نیم روز... یک روز... یا یک شبانه روز به خودت می رسید باز و هر بار بر دهانهء غار منتظر بودی . نمی دید لیلوا... نمی دید... دیگری را دوست می داشت؟ نه... هیچکس را... نه تو و نه حتی خودش را... چند روز گذشت و باز برش گرداندی؟ چند ماه؟ چند سال؟ و هر بار خسته تر از قبل ، روز بعد بار سفر می بست و خداحافظ لیلوا... خداحافظ لیلوا... خداحافظ لیلوا... چه می گذشت بر تو تا باز بیاید؟ و نخواستی که دستهایت بشوند قفس برایش... سال ، سال معجزه بود و ستارهء دنباله داری که می درخشید به بشارت... کی بود که راهیش کردی به راه رفتن و دیگر باز نگشت؟  هر سایه ای سایهء او بود از آن پس و هر صدایی صدای او . سنگ به سنگ راه رفته اش را راه می رفتی و پا جای پای او . مست باز می گشتی و صدای چنگ می پیچید در هفت صحرا...

لیلواست... دختر انوشه و سیمرو... گیس های کمند بیست ساله و ابروهای کمان را از ته تراشیده و دلتنگی را چنگ می کشد و رها می کند میان صخره ها...

و هنوز مانده بود پارهء دوم... معشوق...

.

.

.

هزارهء دوم نفرین و پسر خدا را ابتدای راه به صلیب گناهانشان کشیده بودند ، باشد که رستگار شوند...

چشمهات سفید شده اند بس که آسمان را کاویده ای به جستجوی درنایی که شاید راه گم کند و رهایی... هنوز لیلوایی... دختر انوشه و سیمرو... به چهره همان لیلوایی که بیست و یک ساله بود و به عهدی که با دلش داشت موها و ابرو ها را تراشیده بود و هزار سال چشم به راهی...

هر شب تیغ کشیده ای به صورت و رگ به رگ تنت را کاویده ای به جستجوی مرگی که پایانی باشد بر دلتنگی بی درمانت و هر صبح به ناله چشم گشوده ای بر آسمانی که هیچ نویدی در خود ندارد برای تو . و هر صبح همان لیلوایی... به یک دست چنگ و به دست دیگر کمان . آدمیان می آیند و می روند و قصه ها پیر نمی شوند ، از یاد نمی روند ، هم چنان که تو ، هم چنان که نفرین...

دوری می کنی از سایه ها... از صداها... سایه می شوی... بی صدا... چنگت را هنوز اما چنگ می کشی به ضجه های دلتنگی و درد می پاشی به سنگ سنگ کوهستان . سالهاست که آتش شبانه به سر انگشت تو می رقصد در دهانهء غار .

روزی که به صدای پتک بر سنگ چشم گشودی قصه راه خود را رفته بود و دیگر یاد گرفته ای که بسپاری خودت را به راه که ببردت .

_ کیستی؟

تو بودی که می گفتی .

_ قصه گو...

_ با پتک؟

_ با پتک و قلم... برای سنگ ها قصه می گویم که به خاطر بسپارند .

_ چه کار بیهوده ای... سینهء آدمیان سنگ تر است از هر سنگی . سنگ های بسیاری را دیده ام که دل به نرمای چشمه ای داده اند و شکافته اند . یا با باد به بازی رفته اند و خاک برگشته اند . یا مادر زمین پشیمان از زاییدنشان دوباره فرو شان برده و نیست شده آن همه قصه که بر ایشان نقش کرده بودند . اما کدام قصه است که با در گور خوابیدن راویش در گور بخوابد؟ قصه هایت را جای دیگری باید نقش کنی قصه گو...

_ تو کیستی دختر؟

_ قصه ای از هزاران...

_ موهایت؟ ابروها؟

_ به جستجوی قصه برو اگر کنجکاوی...

و رفت... قصه تر از آن بودی که بتوان از خاطرت برد لیلوا... و قصه گو دلباخت به سنگی که نه می شکافت ، نه خاک می شد و نه زمین فرو می بردش...

و هر بار که به امیدت آمد رانده شد . بعد از این همه هیچ غبار نگرفته بود تصویر مسافری که رفت به راه رفته و تو هنوز سنگ به سنگ قدم هایش را قدم می زدی .

و رنج در هیئتی دیگر از راه رسید . سالها برای سنگ ها نواختی و حضور دیگری دستت را برید از ساز . لیلوا ماند و کمانش . سکوت در خود می کشاندت...

_ دل من سهم یک نفر است... هیچ ندارم برای عرضه به غیر... راحتم بگذار...

_ راضیم به صدای نفست را شنیدن و قدم هایت را قدم زدن .

_ سایه ات سنگینی می کند بر قدم هایم... دورتر بایست...

دورتر ایستاد و بی سایه...

_ به راه خود برو... قصه های بسیاری هست که می توانی سنگ کنی...

_ به راه خودم اکنون... قصه ام را یافته ام... قصه ای که خود سنگ است بی قلم و پتک من...

_ نفست سنگینی میکند بر نفسم... دورتر بایست... بی نفس...

باز دورتر ایستاد و بی سایه... بی نفس...

_ سازم را می خواهم مزاحم... جز برای سنگ ها نواخته نشده... سنگ شو تا باز بنوازم...

و سالها می گذشت از روزی که سنگ شده بود... بی سایه... بی نفس...

پارهء دوم تلخ تر بود لیلوا از پارهء نخست . عاشق هر چه می کشد در راه معشوق است و شیرین . رنج هایش مقدس اند و زخم هایش ستودنی . معشوق اما چیزی ندارد برای آویختن به آن . در سقوطی بی وقفه رنج می دهد و رنج می کشد . ناتوان از دوست داشتن ، مهر دیگری تنها خشمش را موجب می شود و رنجش افزون تر است بی گمان...

و دو پاره شدی... پارهء اول سنگ... که عاشقی و هیچ بر تو کارگر نیست . و پارهء دوم ابریشم... که معشوقی و هر زخم که بزنی نخست بر دل خودت می نشیند .

و باز صدای سازت پیچید در هفت صحرا و هنوز لیلوایی... دختر انوشه و سیمرو... همان که نفرین را زیسته و دیگر منتظر هیچ نیست ، جز درناهایی که بیایند و شبی که تیغ به رگ می کشد دیگر صبح نشود...

.

.

.

به صدای در چشم باز می کنم و لیلواست که رفته... فنجانش را بر می گردانم و درنای رقصانی از پنجره ام پر می کشد به سوی غار پیر بابا...

* امید که سالی داشته باشید بهتر از همهء سال هایی که گذشت...

/ 58 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرد مرده

وضیح: تمام تلاش من انگشت گذاشتن روی آن شگردها و ظرائفی است که نویسنده برای خلق و ابداع آن عرق ریخته است تا بدین صورت خیال نویسنده از بابت خوانندگان آسوده شود و مشوقی باشد برای قبول رنج های بیشتر. اما این ممکن نمی شود جز در یک منطق دیالکتیک... به قدر کافی واژه های من سفیران نالایقی هستند... حالا که لحن کلام را هم ندارند... نامطمئن تر... اگر می فهمیدم که خوانش من درست است یا غلط مجبور نبودم در نوشتن تردید کنم و یا دائمن اشاره کنم که این برداشت حسی من است. شما هم که خود کم ندارید از قهرمان داستان!!!!!

مرد مرده

نکته ای که اضافه می کنم ... توالی حوادث و وحدت هنری اثر است که با توجه به موضوع امکان نشانه گذاری و جابجايی حوادث را نمی دهد. با توجه به علاقه ی وافری که نويسنده در جابجايی حوادث و نشانه گذاری آنها دارد - اشاره به داستان های پروانه... سه شنبه ها و ...- در اين اثر عمدا جلوی اين ميل غريب گرفته شده که به جاست ...

مرد مرده

در پاره ی سوم صفحه ۱۰۰ رمان چاه بابل و پاره ی چهارم ص 163 نویسنده با ظرافتی مثال زدنی دو بند این دو بخش را به هم متصل می کند و خواننده را در کشف توالی حوادث و لوکیشن ها یاری می دهد که لذت درکش غیر قابل وصف است... اشاره ام به نادر است که به پرده ی مخملی مشکی پنجره خیره شده. و آن نخ سپیده که از لبه ی پرده بیرون زده میلش را برای کندن آن قلقک می دهد... این نخ دو بند بخش های 3 و 4 را به هم متصل می کند که خود دانی... ... از شدت نداشتن شنونده خواستم زيبايی درک اين بخش از داستان چاه بابل را با کسی مشترک شوم ... که جز این جا سراغ نداشتم! پس شرمنده.

رهگذر

خخخخخیییییلی زیاده. دمت گرم چه جوری تایشون کردی.چه حوصله ای داری.

پگاه

وبلاگ خوبی داری... به من هم سر بزنی خوشحال می شم.

امير

از ۶۸ تا هنوز ندیدمش...۱۰۰۰ فرسنگ دورم از او دلم اما... از سرد و شمالی ترین جای این ناکجاآباد برای گرم و جنوبی ترین جای آبادانم ... دل و دفتر سیاه کرده ام... میایی همسفرم شوی؟ ... هنرم اگر نیست/ غریبی ام را چکه کن!

درنگ های نابهنگام

چرا نمی نويسی؟؟؟!!!!

ღ.*.@.•*. تنهای عاشق.*•.@.*.ღ

سـلام my friend ~$$$$ ~~~~~~~~~~..$$**$$ ***---- ()()()()*...$$$**$$ وبلاگت خیلی*.. $$$~~~'$$ قشنگه***~~$$$"~~~~$$ ***********$$$~~~~.$$ ~عزیز من. ~~$$~~~~..$$ ~~~~~~~~$$~~~~.$$$ به من هم یک~$$~~~$$$$ ************$$$$$$$$ ~~سری****$$$$$$$ ********.$$$$$$* ~بزن~$$$$$$$" ~~~~.$$$$$$$.... ~~~$$$$$$"`$ ~~$$$$$*~~~$$ ~$$$$$~~~~~$$.$.. $$$$$~~~~$$$$$$$$$$. $$$$~~~.$$$$$$$$$$$$$ $$$~~~~$$$*~'$~~$*$$$$ $$$~~~'$$"~~~$$~~~$$$$ 3$$~~~~$$~~~~$$~~~~$$$ ~$$$~~~$$$~~~'$~~~~$$$ ~'*$$~~~~$$$~~$$~~:$$ ~~~$$$$~~~~~~~$$~$$" ~~~~~$$*$$$$$$$$$" ~~~~~~~~~~````~$$ منتظرحضورسبزت هستم.'$ می تونی قدم رنجه کنی $$ عزیزم***----$$$$$$~~~~$$ --------------$$$$$$$$~$$ قربان U .$$$$$$$$~~~$$ تنهای .....$$$$$"~~.$$ عاشق ~~~"*$$$$$

ليلوا

جهانِ کوچک اگر این ظلال نابخرد تاریکِ فراق برود دورترک پشت پیدائی خاک .... روی پندار گیاه بخدا چشم تو را می بینم که جهان تنگ تر از تیله رنگارنگی است دست هرکودک نو پای نگاه اگر این ظلال نابخرد تاریکِ فراق برود دورترک پوپک مستِ خیالِ دلِ من رام تر آرامتر می زند پر به سکوت تا نشیند در بند که جهان تنگ تر از کابُکِ آویخته ی چشم تو است اگر این ظلال نابخرد تاریکِ فراق برود دورترک من تو را فاصله نیست که جهان تنگ تر از قطره ی بارانی چشمان تو است پای هر پیچک ناز احساس تو مرا می بینی بازهم با آهنگ که افق می بوسد دانه دانه گل سنگ اگر این ظلال نابخرد تاریکِ فراق نرود دورترک چه کسی مرثیه ای خواهد خواند وقت نیلوفر ٍخواب؟؟؟ ليلوا